X
تبلیغات
شهدا

 
 
عجب از ما وا ماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها می رویم این خود دلیلی است که ازحقیقت عالم هیچ نمی دانیم مرده آن است که از حقیقت عالم هیچ نمی داند ومرده تر از ما کیست شهدا شاهد برباطن عالمند . 

چهارشنبه هفدهم آذر 1389 |

 
 

مقام معظم رهبری (دامه ظله) در زمان ریاست جمهوری



سه شنبه سی ام آذر 1389 |

 
 
نفرجلو شهید شعر بافچی زاده

سه شنبه سی ام آذر 1389 |

 
 
تصویر مشاهده شده( سمت چپ) شهید مسعود شعربافچی زاده فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) میباشد . شهید شعربافچی در سن ۲۳ سالگی در شرق دجله (ابوالخثیب)در عملیات بدر به شهادت رسید پیکر مطهر ایشان ۱۱سال بعد از شهادت به وطن بازگشت . مزار مطهر ایشان در گلزار شهدای اصفهان کنار ستون سمت چپ حاج آقا رحیم ارباب می باشد .منتظر خاطرات وتصاویر بعدی باشید.



سه شنبه سی ام آذر 1389 |

 
 


دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |

 
 


دوشنبه بیست و نهم آذر 1389 |

 
 

روز های نزدیک شهادت شهید مرتضی آوینی از زبان همسرش

اصلاً این تصور را نداشتم که وقتی برای فیلمبرداری به فکه می روند ، شهید بشوند . وقتی از فکه برگشتند گفتند: کار نیمه تمام مانده و باید دوسه روز دیگر برگردم . در این چند روز ایشان را خیلی اندوهگین دیدم . مرتب سوال می کردم چرا اینقدر گرفته و ناراحتی؟

الان که به آن تصاویر نگاه می کنم ، می بینم بدون تردید از شهادت خودش اطلاع داشت . مرتضی گفت: « الان اینقدر برای من مشکل درست کرده اند که اگر آدمی پشت به کوه داشت ، نمی توانست تحمل کند . من به جای دیگری تکیه داده ام که سرپا ایستاده ام .

مهر خوبان ، دل و دین از همه بی پروا برد               رخ شطرنج نبر آنچه رخ زیبا برد

تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد                  از سمک تا به سماکش ، کشش لیلی برد

                                                                                              « علامه طباطبایی»

حدود ظهر جمعه بیستم فروردین ماه ، مرتضی در فکه رفت روی مین . صبح شنبه پدر و مادرم آمدند و گفتند :مرتضی زخمی شده . حالتی میان خواب و بیداری بود ؛ بچه ها را با آرامش بیدار کردم و به مدرسه فرستادم مثل اینکه اصلاً چنین حرفی به گوشم نخورده است . بچه ها که رفتند ، جریان را به من گفتند و من با خبر شدم که دیگر مرتضی ندارم . نمی دانم چه حالتی بود ، این اتفاق را خیلی روحانی می دیدم . این وضع همیشه برایم عجیب بود که چطور است عکس ها همیشه می مانند و انگار زمان بر آنها نمی گذرد .در آن لحظه ا این توهم جاودانگی در عکس و تصویر برایم شکست آن موقع یک دفعه حس کردم که اینها چقدر واقعیت ندارند . و مرتضی چقدر هست . انگار وجود خارجی نداشتم . هیچ چیز نبود ولی مرتضی بود .

آن روز به دنبال بچه ها به مدرسه شان رفتم . چون خیلی زود پرچم ها و پلاکارد ها جلو خانه نصب شد و صدای قرآن هم می آمد. در راه با آنها حرف زدم . وجود مرتضی آنقدر برایم عینی و حقیقی بود که فکرمی کردم همه ی چیزهای دیگر توهم است . به بچه ها گفتم بابا هست ، ولی ما او را نمی بینیم . سنگینی اش هست ولی شکرش بیشتراست . ولی انگار چشمم فوراً روی یک چیز دیگر باز شد که خیلی زیبا بود مثل همان خواب و بیداری ، خود مرتضی خیلی کمک کرد تا با این اتفاق برخورد درستی داشته باشم .تا الان هم وجود مرتضی را واقعی تراز وجود خودمان می بینم .

مرتضی چه وقت هایی می نوشت:

در همان شلوغی و سرو صدای پشت میز غذا خوری. یکی دیگر از کلمه های ویژه آقا مرتضی « جاودانگی» است در آثارش هروقت از شهدا سخنی هست سخن از جاودانگی هم هست. شهدا را منشا این حیات می دانستند و با تکیه بر آیات و روایات حیات جاودانه برای شهدا قائل بود .

بعد از شهادت ایشان ...

نسبت جدیدی بین ما برقرار شد . مرتضی در یکی از مقاله هایی که بعد از رحلت امام (ره) نوشت ، جمله ای دارد نزدیک به این مضمون « ایشان از دنیا رفتند و حالا بار تکلیف بر شانه ی ما افتاده است »

مرتضی می کوید: « شهدا از دست نمی روند بلکه به دست می آیند . »

من بار دیگر مرتضی را به دست آوردم و خدا را شاکرهستم .



یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |

 
 

خاطراتی از شهید مرتضی آوینی

هرکس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد .     « شهید آوینی»

احتمالاً زمستان 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود . سالن پر بود از هنرمندان ، فیلم سازان ، نویسندگان و...

در جایی از فیلم آگاهانه یا نا آگاهانه داشت به حضرت زهرا (س) بی ادبی می شد . من این را فهمیدم ، لابد دیگران هم همینطور .  ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم . با جهان بینی و روشن فکری خودمان قضیه را حل کردیم . طرف هنرمند بزرگی است و حتماً منظوری دارد . و انتقادی است بر فرهنگ مردم . اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند داد زد: « خدا لعنتت کند چرا داری توهین می کنی؟

همه سرها به سویش برگشت ،درردیف های وسط بود . آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی و کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکت سبز بر تنش . از بغل دستی ام (سعید رنجبر) پرسیدم این آقا را می شناسی؟ گفت: سید مرتضی آوینی است .

 



یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |

 
 
اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده اند پس ما قبرستان نشینان عادت روز مرگی را کی راهی به معنای زندگی هست؟ اگرمقصد پرواز است ،قفس ویران بهتر . پرستویی که مقصد را کوچ می یابد از ویرانی لانه اش نمی هراسد .                شهیدسید مرتضی آوینی

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |

 
 
هرکس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد .     « شهید آوینی»

یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |

 
 

شهیدان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهایشان زیر شنی تانک های شیطان ، تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست اما راز خون آشکار شد . راز خون شهدا را جز شهدا در نمی یابند . گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن پای محبوب شیرین تر و نگو شیرین تر بگو بسیار شیرین تر!  شهید سید مرتضی آوینی

 



یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 |

ادبی

 
 

۰روی لبخندم صدایی گم شده است

پشت رویایم هوایی گم شده است

چشمهایم محو در بال کسی است

در خیابانها به دنبال کسی است

نخلهای سر جدا یادش به خیر

ای بسیجی ها خدا یادش به خیر

فصل سرخ بی قراری ها گذشت

فرصت شب زنده داری ها گذشت



دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 |

 
 
چه جنگ باشد چه جنگ نباشد راه من و تو از کربلا می گذرد باب جهاد اصغر بسته است باب جهاد اکبر که بسته نیست . سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 |