X
تبلیغات
شهدا - شهید ابراهیم همت

خاطرات شهید همت

آمد ، گفت :« باید برای نیروهایی که رفته اند خط مهمات بار بزنیم . نمی شناختمش اما رفتیم دنبالش. رفت زاغه ی مهمات . جعبه ها را بار کامیون کردیم . عرق همه در آمده بود ، عرق او هم . بچه ها کلافه شده بودند و خسته ؛ غرغر می کردند و لجبازی . اما او فقط بچه ها را آرام میکرد و کار. تمام که شد خسته نباشیدی گفت و تشکر.بعد هم با تریلی های مهمات رفت خط. مجری گفت: هم اکنون توجه شمارا به فرمایشات معاونت محترم تیپ 27 محمد رسول الله برادر گرامی حاج محمد ابراهیم همت جلب می کنیم . وقتی آمد پش تریبون پیشانی هایمان عرق کرد . او همان بود که به او بد وبیراه گفته بودیم .

خدمت از ما –بهزاد دانشگر – صفحه 15



جمعه ششم آبان 1390 |

خاطراتی از شهید همت

یکشب قبل از عملیات والفجر 4 بود در یکی از خانه های سازمانی پادگان الله اکبر اسلام آباد بودیم به خانه که آمد کاغذی را به من نشان داد سیزده نفری می شدند اسامی هم سنگرانش بود اما جلوی شماره 14 را خالی گذاشته بود گفتم اینا چیه؟ گفت : لیست شهدا . گفتم : کدام شهدا؟ گفت: شهدای عملیات آینده . گفتم: از کجا میدانید؟ گفت: ما میتونیم بچه هایی که قراره شهید بشن رو از قبل شناسایی کنیم. گفتم: علم غیب دارین؟

گفت:نه شواهد این جوری نشان میدهند، صورت بچه ها ، حرف زدن آنها ، دردودل های آنها و کلی علامات دیگر ....

گفتم: اینها که سیزده تا هستند پس چهاردهمی کیه؟

گفت: این یکی رو باید شما دعا کنی قبول بشه حاج خانم .

منظور حاجی را فهمیدم .اما چرا من ؟ چطور می توانستم برای او آرزوی رفتن بکنم ؟ من حاجی را بی اندازه دوست داشتم

آن سوی دیوار دل –مریم زاغیان – صفحه 78



چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 |

معجزه ی دعا(شهید همت)

شب عملیات مسلم ابن عقیل یک مشکل اساسی وجود داشت .آن هم وجود ماه در آسمان و روشنایی زیاد بود . این روشنایی باعث می شد تا دشمن نیرو های ما را ببیند و مشکل ایجاد گردد . ساعت یازده شب حاج همت از سنگر فرماندهی بیرون رفت . نگاهی به آسمان انداخت و برگشت داخل سنگر . شهید آیت الله اشرفی اصفهانی  و شهید حجت الاسلام محلاتی نماینده امام در سپاه حضور داشتند . حاج همت به آنها گفت : « مهتاب کار را مشکل کرده و ممکن است دشمن از حمله آگاه شود .» قرار شد دعای توسل بخوانیم و از خدا بخواهیم مشکل را حل کند . دعا را شهید آیت الله اشرفی اصفهانی خواندند ، حاج همت خیلی گریه می کردند . پس از دعا حاج همت به کنار بی سیم آمد و وضعیت نیرو ها را بررسی کرد . و بعد گوشی را زمین گذاشت و بیرون رفت . وقتی برگشت خیلی خوشحال بود ، انگار داشت بال در می آورد . آسمان را که نگاه کردیم ابر سیاه و خیلی بزرگی روی ماه را پوشاند و حالا دیگر دشمن نمی توانست حرکت آنها را ببیند و ساعتی بعد اتفاق مهم تری افتاد . درست وقتی که رزمندگان به سنگر های دشمن رسیدند و لازم بود هوا روشن باشد تا بتوانند دشمن را ببینند و به سوی او حمله کنند آن تکه ابر کنار رفت و آسمان نورانی شد . این توجه خداوند و این معجزه ها تنها به برکت دعای آن انسانهای خالص روی می داد .

ستاره ای در زمین – دکتر محسن پرویز- صفحه 95و96

پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 |

خاطرات  شهید همت

نیت کردم چهل روز روزه بگیرم و دعای توسل بخوانم بعد از این چهل روز هرکی اومد جواب نه نمیشنوه به نظرم میرسد شب 39 یا چهلم بود که ابراهیم آمد خواستگاری ، آمده بود بله رو بگیره بی برو برگشت گفتم من مهریه نمی خوام راضی کردن خانواده ام با شما ؛ خیلی راحت گفت : « من وقت این کارها را ندارم » عصبانی شدم گفتم شما که وقت ندارید چرا می خواهید ازدواج کنید؟!

گفت: « درسته که وقت ندارم اما توکل که دارم »

مراسم برگزار شد. ساده ی ساده با خرید یک حلقه برای من و یک انگشتر عقیق برای حاجی!

آن سوی دیوار دل نویسنده مریم زاغیان – صفحه 1



سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 |

اگر با تیر به مغزم می زدند بهتر بود ! شهید همت

در سال 1352 چند سال پیش از پیروزی انقلاب ، به سربازی رفته بود . سرلشکر ناجی که از افراد خائن مملکت بود و پس از انقلاب اعدام شد مسئولیت آشپزخانه را به عهده حاج همت گذاشته بود . ماه مبارک رمضان فرا رسید . او به سربازان پیغام داد که هرکس روزه می گیرد می تواند هنگام سحر به آشپزخانه مراجعه کند و سحری بگیرد .

سرلشکر از این موضوع با خبر و عصبانی شد و پرسید چه کسی سربازان را به روزه گرفتن دعوت کرده است؟ به او گفتند محمد ابراهیم همت ، مسئول آشپزخانه .

سرلشکر ناجی همت را احضار کرد و با عصبانیت از او پرسید تو به چه حقی به سربازان گفته ای که روزه بگیرند و به آنان سحری داده ای ؟ بعد به همه دستور داد در یک صف بایستند و به همه ی آنها آب بدهند تا روزه شان باطل شود . همت به دوستانش گفت:  « اگر تیر به مغزم میزدند بهتر بود تا ببینم چطور حرمت دستور خدا شکسته میشود »

او منتظر تلافی بود تا اینکه یک روز به چند تا از سربازان گفت کف آشپزخانه را خوب بشویند و بعد روغن و بعد هم کف صابون بریزند تا وقتی ناجی برای سرکشی می آید ، زمین بخورد و آرزو کرد آنچنان به زمین بخورد که تا پایان ماه در بیمارستان بماند و همین طور هم شد .ناجی به هنگام ورود آنچنان به زمین خورد که صدای شکستن استخوان هایش در فضای آشپزخانه پیچیدو فریادش بلند شد و او را به بیمارستان بردند و تا پایان ماه دربیمارستان ماند و پس از آن روز سربازان با خیال راحت روزه گرفتند .

ستاره ای در زمین – نویسنده دکتر محسن پرویز – صفحه 15و16

سه شنبه هشتم شهریور 1390 |

 
 

وصیت نامه  شهید محمد ابراهیم همت

 

نکته ی ظریفی که به چشم می خورد ، آن است که نخستین اقدام همت پس از پذیرفتن فرماندهی عملیات ، نوشتن وصیت نامه اش است:

بسم الله الرحمن الرحیم

....... هرچه داریم از شهدا داریم و انقلاب حاصل خون شهیدان است . هر شب ستاره ای به زمین می شکند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست .

مادر جان! می دانی تو را بسیار دوست دارم. همان سان که میدانی فرزندت چطور عاشق شهادت بود و به شهیدان عشق داشت .

مادر! جهل حاکم بریک جامعه ، انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوتی مکمل این جهل اند . شاید قرن ها طول بکشد تا انسانی از سلاله پاکان متولد شود و رهبری یک جامعه سر در گم را در دست گیرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است .

پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویش را گم و فراموش کنم . علی وار زیستن و علی وار شهید شدن ، حسین وار زندگی کردن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم .

مادر جان ! به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی ، اصلاً از تو راضی نخواهم بود . زینب وار زندگی کن و مرا به خدا بسپار .

« اَللهُمَ ارَزُقنَا تُوفِیقَ الشَهَادَهَ فِی سَبیِلِکَ »

اسلام دین مبارزه و جهاد است ودر این راه احتیاج به ایمان و صبرواستقامت دارد.

همسفران – رضا رئیسی – صفحه 42و43

 



سه شنبه چهاردهم دی 1389 |

 
 

شهید همت

صلابت و اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والا مقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) در جریان عملیات خیبر در منطقه طلائیه و تصرف جزایر مجنون و حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن از افتخارات جنگ محسوب می گردد.

مقاومت و پایداری آنان در جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته است: « ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آن جا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی از خاکستر چیز دیگری باقی نیست .

اما حاج همت نیروها را پشت خاکریز جمع کرد و در زیر آتش شدید گلوله های دشمن با آنان به گفتگو ایستاد و آخرین جملات خود را که از عمق جانش بر می خاست بر زبان آورد:

« امام عزیزمان گفتند می بایست جزایر مجنون حفظ شوند . ما باید دستورات امام را که همان دستورات ولایت است ، عمل کنیم و برای این کار دو راه بیشتر نداریم : یااین که پرچم سرخ را به دست میگیریم و همگی میرویم وتا آخرین لحظه و تا آخرین قطره ی خون خود، در مقابل دشمن مقاومت می کنیم و می ایستیم و یا پرچم سفید به دست میگیریم و ذلت و خواری وننگ را برای اسلام و مسلمین به ارمغان می بریم .

حرفهای آتشین حاج همت موثر واقع شد و بار دیگر روحیه بسیجیان مقاومی که در مظلومیت کامل جزیره را حفظ می کردند بالا رفت . همگی تصمیم به ماندن و مقابله با دشمن گرفته و بر صفوف دشمن هجوم بردند . 

همسفران – رضا رئیسی – صفحه 250



سه شنبه چهاردهم دی 1389 |

 
 

خاطرات حج شهید همت

دوتایی با حاج احمد روی کاغذ هایی درشت نوشته بودند « الموت لامریکا »

کاغذها را لوله کرده بودند ، توی دستشان و کناری ایستاده بودند . یکیشان مخ یکی از شرطه ها را به کار گرفته بود . اون یکی دست گذاشته بود پشت شرطه . مثلاً گرم گرفته بودند . چند دقیقه بعد هم اشاره کردند . دست از سرش برداشتند و او راهش را کشید ورفت .

سر و صدای عرب می آمد . ریخته بود دور و بر شرطه های از همه جا بی خبر . بیچاره تازه فهمیده بود چه رو دستی خورده . پشتش برچسب « الموت لامریکا»  زده بودند .



سه شنبه چهاردهم دی 1389 |

 
 

خاطرات شهید همت

حاجی مقید بود نمازش را اول وقت بخواند . یک شب پیش از عملیات مسلم بن عقیل ایشان به خانه آمد . سرتاپایش خاک آلود و چشمانش قرمز بود . بیماری سینوزیت و سرماخوردگی داشت . اگرچه حرفی نمی زد ولی معلوم بود که خیلی ناراحت و بیماراست . وضو گرفت تا نماز بخواند .من گفتم : حال شما خوب نیست ، اول غذا بخورید بعد نمازتان را بخوانید . گفت : « من به سرعت آمده ام که نمازم را اول وقت بخوانم . آن شب چنان بیمار بود که من ترسیدم در حال نماز خواندن زمین بیفتد ، به همین خاطر هم پهلویش ایستادم تا اگر خواست زمین بخورد او را بگیرم . با این حال مریضی که داشت نمی خواست نمازش را از اول وقت به عقب بیندازد.

ستاره ای در زمین – نویسنده دکتر محسن پرویز – صفحه94

سه شنبه چهاردهم دی 1389 |

 
 

مصطفی که به دنیا آمد شبانه از بیمارستان آمدم خانه . دلم نیامد حالا که حاجی فقط یک شب خانه است در بیمارستان بمانم . ازاتاق آمد بیرون . آنقدر گریه کرده بود که توی چشمهایش خون نشسته بود . کنارم نشست و گفت: امشب خدا منو شرمنده کرد . وقتی رفته بودم حج توی خونه ی خدا چندتا آرزو کردم . یکی اینکه تو کشوری مه نفس امام نیست نباشم حتی برای یک لحظه ، بعد از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر و برای همین هر دو بار می دونستم بچه مون چیه. مطمئن بودم خدا روی منو زمین نمی اندازه . بعدش خواستم نه اسیر بشم نه جانباز فقط وقتی از اولیاء الله شدم در جا شهید بشم .

آن سوی دیوار دل –نویسنده مریم زاغیان 0صفحه 72



دوشنبه سیزدهم دی 1389 |

 
 

زندگینامه شهیدمحمد ابراهیم  همت

شهید محمد ابراهیم همت در 12 فروردین سال 1333ه.ش در شهر شهرضا در استان اصفهان به دنیا آمد وی پس از اخذ دیپلم به دانشسرای تربیت معلم اصفهان وارد شد و با اتمام تحصیل و خدمت سربازی ،تدریس در مدارس شهرضا را آغاز کرد .

همت از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران ، به عضویت این نهاد در آمد و در اوایل سال 1359 برای دفع نا آرامی های پاوه راهی این شهر گردید . حاج ابراهیم همت حدود 2 سال درکردستان بود و در این مدت بیش از 20 عملیات کوچک و بزرگ را فرماندهی کرد ولی از آن پس راهی جبهه های جنوب گردید و فرماندهی تیپ محمد رسول الله را برعهده گرفت در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مظلوم لبنان راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت . حضور در عملیات بزرگ بیت المقدس و آزاد سازی خرمشهر و فرماندهی عملیات رمضان و مسلم بن عقیل در این دوران روی داده . در عملیات والفجر مقدماتی شهید حاج محمد ابراهیم همت مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 محمد رسول الله ، لشکر 31 عاشورا ، لشکر نصر و تیپ 10 سید الشهدا (ع) بود را بر عهده گرفت .

سرانجام فرمانده نامدار لشکر 27 محمد رسول الله در جریان عملیات بزرگ خیبردر تاریخ 24/12/62 ، به معشوق حقیقی رسید و در گلزار شهدای شهرضا به خاک سپرده شد .

 



دوشنبه سیزدهم دی 1389 |

 
 

شهید محمد ابراهیم همت 

هدیه حضرت زهرا(س)

تولد از زبان مادر

اوایل پاییز 1333 ه.ش تصمیم گرفتیم به کربلا و زیارت امام حسین برویم . آنروز ها مسافرت رفتن به راحتی الان نبود . به خاطر وضع نامناسب جاده ها ایشان می گویند : « من باردار بودم وچند ماه تا تولد فرزندم مانده بود . وقتی به کربلا رسیدیم حالم به هم خورد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم تا اینکه موقعی که چشم باز کردم دکتر عراقی را بالای سرم دیدم . که می گفت: امید زنده ماندن بچه نیست و بچه از دنیا رفته است . به همسرم گفتم : من این همه راه را برای زیارت آقا آمده ام . مرا به حرم ببرید و دیگر زنده ماندن خودم یا مردن بچه ام برایم اهمیت ندارد . به حرم رفتم و با آقا درد و دل کردم و اشک می ریختم . در همین لحظه خوابم برد . در عالم خواب بانویی را دیدم که پسری در دست داشت و به من نزدیک شد و آن را در دستانم گذاشت و به من فهماند که نام او رابراهیم بگذارم . من خوشحال شدم و از خواب پریدم . فردای آن روز به پزشک مراجعه کردم . ایشان پس از انجام معاینات گفت: بچه سالم و زنده است و این یک معجزه می باشد . از همان ابتدا خداوند نام او را جزء زائران حرم ثبت کرده بود چرا که پیش از به دنیا آمدن ، کربلا را زیارت کرده بود و همچنین در عالم خواب که بانو به خوابم آمده بود از من خواست که نام این بچه را ابراهیم بگذارم .

ستاره ای در زمین نویسنده محسن پرویز

دوشنبه سیزدهم دی 1389 |