X
تبلیغات
شهدا - شهیدمصطفی ردانی پور

خاطراتی  از شهید ردانی پور

پیرمرد گم شده بود ! مصطفی داد می زد : یعنی چه که گم شده است؟ مگر اسباب بازی است که گم شده است؟برین همون جایی رو که بودین بگردین . تا پیداش نکردین برنگردین .

رفته بودم شناسایی و توی خاک عراق ، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود . هرچی دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم . حرف توی گوش مصطفی نمی رفت . می گفت باید برش گردانید . اون جای پدر ما بود . چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه . « عاشق بود ، عاشق نیروهایش»

کتاب خدمت از ماست صفحه 52



شنبه دهم دی 1390 |

وصیت (خاطره شهید ردانی پور )

با چشم های قرمز و ورم کرده سرووضع خاکی رنگ و روی پریده و بی حال آمد . تکیه داد به دیوار حیاط . صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش . رفته بود ودم غروب برگشته بود . همه ریختند سرش که کجا بودی؟

همه رو نگران کردی . نا سلامتی امشب شب عروسیته ! باید حاضر بشی صدتا کار دیگه هم داریم  . سرش را پاییم انداخت گفت: « یکی از بچه ها را آورده بودند .وصیت کرده بود من برایش نماز بخوانم و توی قبر بزارمش .»

کتاب خدمت از ما صفحه 145



شنبه سوم دی 1390 |

دستم را کشید و مرا برد گوشه ی حیاط . گفت: « این پاکت ها را به آدرسهایی که روشون نوشتم برسون . وقت نشد خودم برم برسونم . زحمتش می افته گردن تو »

پول هایی را که برای عروسیش جمع شده بود تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده  .

کتاب خدمت از ماست صفحه 104



چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 |

چهار نفر ونان خشک (شهید ردانی پور )

با حسین می شدیم چهار نفر ونان خشک ها به اندازه یک نفر . توی محاصره بودیم و همین هم غنیمتی بود . همه گرسنه نشسته بودند کنار سنگر و نان ها مانده بود آن وسط . همه نان ها را می دادند به دیگری .  یکی گفت: « خوب است چراغ را خاموش کنیم هر کس گرسنه تر باشد ، می خورد . خجالتم نمی کشد . »  چراغ ها را خاموش کردیم . 15 دقیقه بعد چراغ ها روشن شد . نانها هنوزآن وسط بود .

کتاب خدمت از ماست صفحه 175

جمعه یکم مهر 1390 |

 
 

شهید جاوید الاثر مصطفی ردانی پور

 

 

 

 




ادامه مطلب
شنبه هجدهم دی 1389 |

 
 

تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود .رنگ به صورت نداشت .برادرش رسول در این عملیات شهید شده بود . هرچه اصرار کردم که شما برادر رسول هستید . باید برای مراسم تشییع و ختم ، خودتان را به اصفهان برسانید . می گفت : نه . آخر عصبانی شد و گفت : « مگر نمی بینی بچه ها کشیدند جلو . تازه اول عملیاته ، کجا بزارم بروم ؟ کنار بقیه ی برادرهای بسیجی اش ماند .»

کتاب خدمت از ماست صفحه 156



پنجشنبه شانزدهم دی 1389 |