<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>شهدا </title>
<link>https://salman64.blogfa.com</link>
<description>شهدا شر منده ایم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 11 Feb 2016 08:28:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شعرمرتضی سید مردان قلم ،آوینی </title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/161</link>
<description>بسمه تعالی شهدا بر لبشان نقش رضایت دارند به تبسم ،لبخند، صدهزاران سخن وشرح وحکایت دارند. اینکه در قهقهه مستش بینی آری این راویٍ فتح ، مرتضی سید مردان قلم ،آوینی او که دیده است حقیقت ها را ناگزیر از نظر روزنۀ دور بینی رازهایی گفته است : گوشه ای زآنچه ز چشمان همه بنهفته است. روحش شاد وراهش پر رهرو باد.</description>
<pubDate>Thu, 11 Feb 2016 08:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/161</guid>
</item>
<item>
<title>روز جمعه‌اى كه مى‌آيد...</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/166</link>
<description>ملت ايران در روز جمعه‌اى كه مى‌آيد، يك سيلى سخت‌تر به چهره‌ى استكبار خواهد زد. دست خدا با شماست. هدايت دلها و جانهاى ما به دست خداست. امام خامنه ای -90/12/10</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 15:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/166</guid>
</item>
<item>
<title>انتخابات</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/165</link>
<description>بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران 10/12/90 حقيقتاً انتخابات، سيلى به چهره‌ى دشمنان اين ملت است. آنچه مهم است، اين است كه مردم حضور پيدا كنند؛ البته اين هم مهم است كه به نامزدها ى صالح رأى بدهند. هر دو مهم است، ليكن حضور در درجه‌ى اول است. هرچه حضور مردم بيشتر باشد، پشتوانه‌ى مجلس شوراى اسلامى قوى‌تر باشد، مجلس محكم‌ترى، تواناترى، شجاع‌ترى تشكيل خواهد شد؛ صداى عموم مردم را ميتواند با قدرتِ تمام به گوش دنيا برساند.</description>
<pubDate>Thu, 01 Mar 2012 15:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/165</guid>
</item>
<item>
<title>عاشق بود </title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/75</link>
<description>خاطراتی از شهید ردانی پور پیرمرد گم شده بود ! مصطفی داد می زد : یعنی چه که گم شده است؟ مگر اسباب بازی است که گم شده است؟برین همون جایی رو که بودین بگردین . تا پیداش نکردین برنگردین . رفته بودم شناسایی و توی خاک عراق ، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود . هرچی دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم . حرف توی گوش مصطفی نمی رفت . می گفت باید برش گردانید . اون جای پدر ما بود . چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه .</description>
<pubDate>Fri, 30 Dec 2011 21:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>وصیت </title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/77</link>
<description>وصیت (خاطره شهید ردانی پور ) با چشم های قرمز و ورم کرده سرووضع خاکی رنگ و روی پریده و بی حال آمد . تکیه داد به دیوار حیاط . صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش . رفته بود ودم غروب برگشته بود . همه ریختند سرش که کجا بودی؟ همه رو نگران کردی . نا سلامتی امشب شب عروسیته ! باید حاضر بشی صدتا کار دیگه هم داریم . سرش را پاییم انداخت گفت: « یکی از بچه ها را آورده بودند .وصیت کرده بود من برایش نماز بخوانم و توی قبر بزارمش .» کتاب خدمت از ما صفحه 145</description>
<pubDate>Fri, 23 Dec 2011 21:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
<item>
<title>تلویزیون</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/19</link>
<description>خاطرات شهید خلبان باس بابایی درمنزل تلویزیون نداشتیم . روزی از طرف مسئولین یک دستگاه تلویزیون رنگی به خانه ما فرستاده شد . عباس در آن زمان در جبهه بود . من چون با خصوصیات او آشنا بودم از گرفتن آن خودداری کردم ، ولی در مقابل اصرار شدید آن را پذیرفتم . به ان دست نزدم تا شوهرم بیاید. وقتی از جبهه برگشت ، ماجرا را شرح دادم . فردای آن روز به خانه آمد و تلویزیون را با خود برد . وقتی بچه ها را ناراحت دید ، گفت: « بچه ها شما بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزون</description>
<pubDate>Thu, 22 Dec 2011 18:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>شهید اقارب پرست</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/123</link>
<description>زندگینامه شهید اقارب پرست شهر تاریخی اصفهان بهاری دلنشین و زیبا دارد . در این فصل جریان زاینده رود ، نغمه ی زندگی سر می دهد . در این فصل گل و زیبایی ، گلی در خانواده ای شکوفا می شود و پدر خانواده که مردی معتقد و متدین است به خاطر عشق به اهل بیت نام این گل تازه شکفته را « حسن» می گذارد و نام حسن در دفترتاریخ اصفهان اینگونه رقم می خورد : نام: حسن شهرت: اقارب پرست تاریخ تولد: اردیبهشت ماه سال 1325 حسن با درایت تمام و هوش فراوان دوره دبستان را به اتمام رساند و</description>
<pubDate>Tue, 13 Dec 2011 19:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/123</guid>
</item>
<item>
<title>پول های عروسیش</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/76</link>
<description>دستم را کشید و مرا برد گوشه ی حیاط . گفت: « این پاکت ها را به آدرسهایی که روشون نوشتم برسون . وقت نشد خودم برم برسونم . زحمتش می افته گردن تو » پول هایی را که برای عروسیش جمع شده بود تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده . کتاب خدمت از ماست صفحه 104</description>
<pubDate>Tue, 06 Dec 2011 21:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
<item>
<title>عشق خدایی</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/162</link>
<description>عشق خدایی(شهید عباس بابایی) گفتم : « عباس ، چطوری می توانم دوریت را تحمل کنم؟ تو چگونه میتوانی؟ » هنوز اشک های درشت اش روی گونه هایش خود نمایی میکرد که گفت: « تو عشق دوم منی ، من تو را بعد از خدا می خواهم . نمی خواهم آنقدر بخواهمت که برایم همانند بت شوی . کسی که عشق خدایی خودش را پیدا کرده باشد ، باید از همه ی اینها دل بکند . آن سوی دیوار دل –نویسنده مریم زاغیان صفحه 27</description>
<pubDate>Tue, 29 Nov 2011 08:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/162</guid>
</item>
<item>
<title>همسربیمار</title>
<link>https://salman64.blogfa.com/post/23</link>
<description>همسربیمار(خاطره از شهید بابایی) همسرم سال ها دچار بیماری بود . هر قدر به پزشکان مختلف مراجعه می کردیم نتیجه نمی گرفتیم . در شهریور ماه سال 1362 شهید بابایی برای بازدید به قسمت ما آمده بود . پس از بازدید در جمع پرسنل حاضر شد و گفت : « هر کس مشکل یا گرفتاری دارد بگوید .» جلو رفتم و بیماری همسرم را شرح دادم . ایشان گفت : « فردا به دفترم بیا.» روز بعد به دفتر ایشان رفتم . سریع راننده اش را صدا زد ، مرا فرستاد منزل و همسرم و مدارک و سوابق بیماریش را پیش دکتری</description>
<pubDate>Tue, 22 Nov 2011 18:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>salman64</dc:creator>
<guid>salman64.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
</channel>
</rss>
