آرزومان کربلا بود ونجف

جان  وسر دادیم در راه هدف

 چفیه هامان رنگ وبوی یاس داشت

 رنگ وبوی بیرق عباس داشت 

همدم شبهایمان سجاده بود

حمله کردن خط شکستن ساده بود

حسرت رفتن در این دل مانده است

 دست وپایم سخت در گل مانده است

عاشقان رفتند وما جا مانده ایم

زیر بار غصه ها وا مانده ایم

بسیجی که عاشق کربلاست ، کربلا را نپندار شهری است در میان شهرهاونامی است در میان نامها،نه!هیچکس را جز یاران حسین (ع)راهی به سوی حقیقت نیست . کربلا مارا درخیل کربلائیان بپذیر.

شهید آوینی

خاطراتی از شهید مرتضی آوینی

هرکس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد .     « شهید آوینی»

احتمالاً زمستان 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود . سالن پر بود از هنرمندان ، فیلم سازان ، نویسندگان و...

در جایی از فیلم آگاهانه یا نا آگاهانه داشت به حضرت زهرا (س) بی ادبی می شد . من این را فهمیدم ، لابد دیگران هم همینطور .  ولی همه لال شدیم و دم بر نیاوردیم . با جهان بینی و روشن فکری خودمان قضیه را حل کردیم . طرف هنرمند بزرگی است و حتماً منظوری دارد . و انتقادی است بر فرهنگ مردم . اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند داد زد: « خدا لعنتت کند چرا داری توهین می کنی؟

همه سرها به سویش برگشت ،درردیف های وسط بود . آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی و کلاهی مشکی بر سرش بود و اورکت سبز بر تنش . از بغل دستی ام (سعید رنجبر) پرسیدم این آقا را می شناسی؟ گفت: سید مرتضی آوینی است .

 

هرکس می خواهد ما را بشناسد داستان کربلا را بخواند اگر چه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل کربلایی نباشد .     « شهید آوینی»