زندگی نامه شهید بروجردی
در خرداد سال 1362 تصميم مي گيرد تا محلي را براي استقرار تيپ شهداء انتخاب كنند. براي ديدن مكاني كه در نظر بود، همراه با پنج نفر ديگر از مهاباد به طرف محل جديد حركت مي كنند. به سه راهي مهاباد- نقده مي رسند؛ به بروجردي پيشنهاد مي كنند تا در همان جا بماند و ديگران براي بازديد محل بروند؛ اما او نمي پذيرد. با اصرار زياد، يك ماشين كه بر روي آن مسلسل دوشكا كار گذاشته شده بود، در پيشاپيش ماشين آنها حركت مي كند و دو نفر از برادران هم در آن ماشين مي نشينند. از سه راهي تا محل مورد نظر براي اردوگاه حدود يك كيلومتر جاده خاكي بوده است. هنگامي كه ماشين او به محل مي رسد در حالي كه فاصله اش با ماشين دوم، پنجاه متر بيشتر نبود، صداي انفجار مهيبي به گوش مي رسد. ماشين از زمين بلند شده و تمامي افراد از آن به بيرون پرتاب مي شوند.
محمد چند متري دورتر از ماشين افتاده بود و هنگام شهادت، هنوز تبسم بر لبانش داشت چنان كه در زندگيش هميشه چنان بود؛ ويژگي اي كه خبر از آرامش روحي و ايمان قلبي آن بندة برگزيدة خداوند مي داد.
بعد از شهادت، مردم شهر سنندج در مراسم پرشكوهي در بزرگداشت آن شهيد شركت كردند. مردم از سرتاسر شهر اجتماع كردند تا پيكر آن شهيد را تشييع كنند. استقبال چنان گسترده و بي مانند بود كه هيچ كس احتمال چنين استقبالي را نمي داد و اين خود گوياي آن بود كه او قلبها را مسخر خويش گردانيده است.
پيكر شهيد محمد بروجردي از سرزمين مظلوم كردستان به شهر تهران انتقال يافت ولي ياد و خاطرات او همواره در آن منطقه باقي خواهد ماند.
محمد در وصيت نامه اي مي نويسد: «اينجانب محمد بروجردي پس از حمد خدا و طلب استغفار از او، كه بازگشت همه به سوي اوست، و درود بر محمد و آل محمد و درود بر امام امت و دورد بر همة شهيدان تاريخ، از همه برادرانم كه در طول عمرم با آنها تماس داشته ام طلب آمرزش مي كنم و هر كس كه اين وصيتنامه را مي خواند، براي من طلب آمرزش كند، زيرا كه من از دنيا با كوله باري خالي مي روم