شهدای فتنه ۸۸ افضل از شهدای دیگر هستند .

شهید غلام کبیری

مادر شهيد حسين غلام كبيري مي‌گويد: باور كنيد آن شب اگر مي‌دانستم كه فرزندم كجا مي‌رود و نتيجه‌اش چه خواهد شد من هم پا به پاي او براي دفاع از اسلام مي‌رفتم.

به گزارش فارس،با نزديك شدن سالگرد انتخابات روزهاي تلخ و شيرين آن براي ملت تداعي مي‌شود از جمله شيريني‌ها حضور 85 درصدي مردم در پاي صندوق‌هاي راي و آزموده شدن برخي خواص در فتنه‌اي دشمنان انقلاب اسلامي و از جمله تلخي‌ها از دست‌دادن چندين جوان اين مرز بوم بدست فتنه‌‌گران كه البته شهادت هديه‌ خداوند به آنها بود.

شهيد حسين غلام كبيري 18 ساله از جمله اين جوان‌هاي بود كه در 24 خرداد ماه 88 توسط اغتشاشگران مجروح شده و روز بعد به درجه رفيع شهات نائل آمد.

در اين باره پيش از اين محمدجواد صادقي فرمانده پايگاهي كه وي در آن حضور داشته،گفته بود حسين غلام كبيري از نيروهاي گردان عاشورا و جانشين عمليات پايگاه مقاومت حجتيه حوزه 355 نيروي مقاومت شهرري بود كه حضور فعالي در بسيج داشت. طي اغتشاشات اخير، وي از نيروهاي آماده‌باش و داوطلب در ايجاد آرامش بود كه 3 روز قبل از شهادت، حكم مأموريت از طرف فرمانده ناحيه مقاومت بسيج دريافت كرده بود و ساعت 12 شب 25 خرداد با اعلام اغتشاش در اطراف سعادت‌آباد، به همراه فرمانده گردان عاشورا و نيروي بسيج اكيپ موتور ‌سوار به سمت سعادت‌آباد رفتند، گروه شهيد كبيري و 4 نفر از دوستانش كنار جاده با موتور ايستاده بودند كه پرايد مشكي رنگ با وارد كردن ضربه سختي به شهيد كبيري متواري شد؛ با ضربه سختي كه به شهيد كبيري وارد شد، وي از ناحيه شكم و دو پا مجروح و همچنين دچار خونريزي داخلي شد و ساعت 2:30 دقيقه بامداد وي را به بيمارستان شهيد مدرس انتقال دادند شهيد كبيري بر اثر خونريزي داخلي به كما رفته و ساعت 3 بعدازظهر در بيمارستان شهيد مدرس به شهادت ‌رسيد و 4 نفر از دوستان وي كه ضربه به ناحيه كمر و صورت آنها اصابت كرده بود، در بيمارستان تحت درمان قرار گرفتند؛ با پيگيري پليس امنيت مشخص شد كه اين پرايد در چند نقطه ديگر نيز اين كار را انجام داده و متواري شده است.

فرمانده پايگاه بسيج حجتيه شهر ري در خصوص نحوه حضور شهيد‌ كبيري در پايگاه بسيج مي‌گويد: از دوران نوجواني در حقيقت از 4 سال گذشته در پايگاه حجتيه شهرري، فعاليت خود را به صورت جدي آغاز كرد، او روحيه امر به معروف فوق‌العاده‌اي داشت و از نيروهاي متعهد به انقلاب و اسلام بود كه در يادواره شهدا به عنوان نخستين داوطلب شركت مي‌كرد؛ حتي هنگام اعزام به ميدان سعادت‌آباد نخستين داوطلبي بود كه شجاعانه خود را آماده دفاع از دستاوردهاي انقلاب و اسلام كرد.

مادر شهيد با خوشحالي خطاب به قاتلان پسرش مي‌گويد كه ابر قدرت‌ها بدانند پشتيبان نظام و رهبري هستيم و اشك چشمانش آرام‌تر مي‌گويد: باور كنيد آن شب اگر مي‌دانستم كه فرزندم كجا مي‌رود و نتيجه‌اش چه خواهد شد من هم پا به پاي او براي دفاع از اسلام مي‌رفتم.

پدر شهيد كبيري نيز با بيان اينكه ساعت چهار صبح از مجروحيت فرزندش مطلع شده و سراسيمه خود را به بيمارستان رسانده است، مي‌گويد: «حسين را روي تخت ديدم، او دست مرا گرفت و مي‌خواست من را در آغوش بگيرد اما نتوانست. مسئولان بخش icu زماني كه متوجه وضع نامساعد فرزندم شدند من را از اتاق بيرون كردند، پزشك معالجش بيرون از اتاق به من گفت اگر خونريزي داخلي حسين بند بيايد، ما او را عصر براي عمل پايش به اتاق عمل مي‌بريم.تصميم گرفتيم به منزل برگرديم، در راه منزل بوديم كه دخترم تماس گرفت و گفت چرا رفتيد، با اين تماس دلم شكست و فهميدم كه حسين شهيد شده است.»

امروز در حالي يك‌سال از شهات شهيد كبيري مي‌گذرد كه هنرمندان ما حتي يك كليپ چند دقيقه‌اي برايش نساختند اما پروژه ندا آقا سلطان با 17هزار كليب رنگارنگ همراه بوده است

 

نیایش های دکتر چمران

نیایش های دکتر چمران

-عشق را در وجود خودتان بپذیرید. دست عشق را بگیرید. عشقى كه مصیبت را به لذت تبدیل مى‏كند، مرگ را به بقاء و ترس را به شجاعت.

 - اگر خداى بزرگ از من سندى بطلبد، قلبم را ارائه خواهم داد و اگر محصول عمرم را بطلبد، اشك را تقدیم خواهم كرد.

ادامه نوشته

مناجات شهید چمران

از لا به‏لاى دست نوشته‏ها

 شهيد چمران: عشق هدف حيات و محرك زندگي من است

"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.

عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. 

 

ادامه نوشته

صد خاطره از شهید چمران نیت کن وتفال بزن

صد خاطره از شهید چمران نیت کن وتفال بزن

۱) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟  ميگویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من کی باور می کند؟
ناراحته .»
2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

ادامه نوشته

خاطراتی از شهیدمصطفی چمران

خاطراتی از شهیدمصطفی چمران

سردار شهید مصطفی چمران فرمانده جنگ های نامنظم

شهادت: دهلاویه

گفتند: دکتر برای عروس هدیه فرستاد ، سریع رفتم دم در و بسته را گرفتم و بازش کردم یک شمع خوشگل بود .

رفتم اتاقم و چند تا تکه طلاآویزان کردم و برگشتم پیش مهمانها ، یعنی که اینها را مصطفی فرستاده است . اما چه کسی می فهمید که مصطفی خودش را برایم فرستاده است .

غاده چمران

منبع: سررسید یاران خورشید

ادامه نوشته

خاطراتی از شهید چمران

خاطراتی از شهید چمران

گفت ببین فلانی من هم توی انگلیس دوره دیدم هم توی آمریکا ، هم توی اسرائیل . خیلی جنگیده ام ، فرماندها ن زیادی دیده ام . دکتر چمران اولین فرماندهی بود که موقع جنگیدن جلوی نیرو هاست و موقع غذا خوردن آخر صف .

« دنیا آنان را طلب کرد اما آنان نطلبیدند و اسیرشان کرد اما جانشان را فدا و خود را رهاندند . »

                                                                               ( امام علی (ع) )

منبع: سررسید یاران خورشید

حفظ آثار زیرنظر لشکر 8نجف اشرف
ادامه نوشته

بسمه تعالي

زندگينا مه شهيد دكتر مصطفي چمران    

تولد: 18 اسفند 1311      

در سال 1336 فارغ التصيل رشته الكترو مكانيك از دانشگاه تهران

1337 بورسيه براي اعزام به آمريكا

فوق ليسانس : از دانشگاه تگزاس

دكتراي رشته الكترونيك وفيزيك پلاسما از دانشگاه بركلي (كاليفرنيا )

ازدواج :  غاده جابر تولد 1331  ازدواج 1356

بازگشت به ايران : 1357

شهادت : 31 خرداد 1360

مصطفي چمران :در دانشگاه تهران ازدكتر بازرگان نمره 22 ودر آمريكا از استادم نمره 21 دريافت نمودم

در مراكز مهم پژوهشي دنيا ميان دانشمندان جهان مشغول تحقيق وكسب علم بودم

قيام 15 خرداد1342 كه رخ دادبه مصر هجرت نمودم . (در زمان جمال عبد الناصر)

دو سال در مصر دوره هاي كماندويي را ديدم ورتبه ياول اين دوره را كسب نمودم.

مسئول اردوگاه كماندويي براي دوستان ايراني بودم .

با زمامداري"سادات "مصر راترك نمودم.

در آمريكا زندگي خوشي داشتم اما همه لذات آنجا را سه طلاقه كردم وبه جنوب لبنان رفتم تا اگر نمي توتنم به آنها كمك كنم لا اقل در ميان آنها زندگي كنم مي خواستم با سرمايه داران و ستمكاران مشهور نشوم .

مديريت مدرسه يتيمان شيعه در لبنان را بر عهده گرفتم .

ادامه نوشته

پنج شنبه هفته ای که گذشت در گلزار شهدای اصفهان سالروز شهادت شهدای عرفه بود، که یکی از آنها سردار سرلشکر شهید احمد کاظمی است. وبه جا دیدم که یادی از آن شهید بزرگوار شود .

شهید زنده (شهید احمد کاظمی ):

 برای معرفی ایشان به عنوان فرماندهی نیروی زمینی پشت تریبون رفتم . در حین صحبتهایم هنگامیکه گفتم سرتیپ احمد کاظمی از نظر من "شهید زنده " هستند ،او شروع کرد به گریه،فیلمش را فکر میکنم پخش کرده باشند .خودش که پشت تریبون آمد ، گفت : " خدایا شهادت را نصیبم کن ، دلم برای حسین خرازی پر می کشد ، دلم برای شهدا پر می کشد."

میگفت :" دنیا را رها کنید ،دنیا را ول کنید همه چیز را در آخرت پیدا کنید ورضای خدا رابر رضای مخلوق ارجحیت دهید. "

نقل از سرلشکر رحیم صفوی

قبر حسین خرازی

بابا همیشه به من ومادرم می گفت من را حتما " کنار قبرشهید خرازی دفن کنید . او میگفت دری از در های بهشت ،از کنار قبر حسین به آسمان باز می شود . یک هفته قبل از شهادتش چهار نفری دور هم  نشسته بودیم ،گفت : یک ورق کاغذ بیاور من وصیت نامه ام را بنویسم .در ان وصیت نامه قسم دا د که من را حتما" پیش قبر حسین خرازی دفن کنید .سعید خیلی ناراحت شد گفت : بابا چرا اینقدر ما را اذیت میکنی ؟این حرفها چیست ؟ وصیت نامه را گرفت واز ناراحتی پاره اش کرد.

فرزند شهید احمدکاظمی

شهادت

خداوندا !فقط می خواهم شهید شوم در راه تو . خدایا مرا بپذیر ودر جمع شهدا قرار بده .

خداوندا! با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی وعشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق می باشد . ای خدای حسین (ع)،ای خدای زهرا (س) ، بندگی خود را عطا بفرما ودر راه خودت شهیدم کن . ای رحیم کمکم کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.

فرازی از وصیت نامه احمد کاظمی

 

 

روايتی از شهادت حسن باقری

صببح ساعت 10 به شناسايي مي رود صاحب دفتر را مي گويم، حسن عزيز را به همراه برادر مجيد بقايي و برادر مومنيان و قلاوند و رضواني و مرتضي صفار و محمد باقري برادرش به منطقه فكه مي رود - سمت راست جاده اسفالته و در يك سنگر ديده باني 4-5 كيلومتري دشمن، شروع مي كنند به شناسايي ارتفاعات حمرين و فوقي ...
ساعت 12 ظهر است ... صداي قاري قرآن به گوش مي رسد ... و گرم شناسايي هستند ... حسن، محمد را صدا مي زند و مي گويد برو بيرون از آن سرباز بپرس مختصات اينجا چند است ... و محمد بيرون مي رود و خدا انتخاب مي كند ... كه كرده بود منتهادر اين لحظه، گل رسيده بود ... و آماده چيدن بود .... و صفير يك گلوله توپ نزديك شد ... و نزديكتر ... و درست در سنگر هدايت شد و منفجر شد ... و سه تن بلافاصه شهيد شدند مومنيان، قلاوند، رضواني برادر مرتضي زخمي شد و اجر شهيد را خداوند نصيبش كرد. و مجيد بعد از شهادتين نيز شهيد شد و يك فرمانده دو پايش قطع شد او مجيد بود ... و اما حسن صاحب دفتر، موج شديد انفجار او را بيهوش كرد ... و ناله مي كرد ... يا حسين ... يا مهدي ...
يا الله ....
و 5/2 ساعت بعد رفت پيش خدا و رستگار شد و راحت ... و دفتر زندگي اش در ساعت 5/3 بعدازظهر روز 9 بهمن 61 و 14 ربيع الثاني 403 از اين دنياي پر از بلا و فتنه و رنگ و ديو بسته شد. خوش به حالش ...
حسن نيز به صف شهدا پيوست - او كه مثل تمام موجودات دنياي فاني بايد مي رفت، رفت اما به بهترين شكل مرگ ازدنيا رفت و عزت پيدا كرد - و پابه آخرت گذاشت در حالي كه بهترين رتبه و درجه و مقام را به خود اختصاص داد ... و بهترين نعمت ها و بركات آخرت را نصيب خودش كرد ... تمام نعمت هايي كه خداوند در بهشت خودش به شهيد وعده داده است ...
شهادت عجب نعمت بزرگ و درجه والايي است، وقتي بناست كه تمام آدميان را مرگ بگيرد.

 
ادامه نوشته

 

پايه گذار واحد اطلاعات - عمليات سپاه

تشکيل واحد اطلاعات - عمليات و تربيت کادر مجرب و آزموده

شهيد باقري شخصاً خود تربيت و آموزش اين نيروها را به عهده داشت تا پس از آموزش مسئولان و عناصر جمع آوري اطلاعات در هر محور عملياتي مشخص شده و منطقه اي را زير پوشش اطلاعاتي خود قرار دهند و خط و ربطهاي نيروهاي دشمن را با يكديگر شناسايي و به سردار باقري به منظور اقدامات بعدي گزارش نمايند. و اينگونه بود كه ظرف كمتر از سه ماه اين عوامل در همه محورهاي عملياتي جنوب با اقتدار تمام مستقر شده و در حكم چشم فرماندهي عمل نمودند.

ادامه نوشته

خاطرات شهید حسن باقری (تولد)

بسم رب الشهدا و المخلصين

خاطرات شهید حسن باقری (تولد)

سوم شعبان مصادف با 25/12/1334 نوزادي هفت ماهه در خانواده افشردي به دنيا امد كه از فرط ضعف و داشتن جثه نحيف هيچگونه اميدي در دل خانواده مبني بر زنده بودن يا نبودن ايجاد نمي نمود .

لذا خانواده در عين اضطراب و نگراني تنها راه چاره را در توسل به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ديدند يعني امامي كه تولد نوزاد مرهون تقارن با روز خجسته ولادت حضرتشان (ع) بود و بر او نام غلام حسين يعني غلامِ حسين (ع) را گذاردند .

پدر و مادر در اين انديشه و اميد بودند كه امام حسين (ع) دست رد بر آرزويشان نخواهد زد و قطعاً سلامتي حتمي نوزاد با توكل به خدا اجتناب ناپذير بوده و پيرو التجاء به آن امام همام تحقق خواهد يافت. لذا نذر نمودند پس از اطمينان از شفاي كامل وي ، طفل را به همراه خود به حرم مطهر حضرتشان (ع) مشرف نموده تا عرض ادب و تشكري به جهت سلامتي تمام و كمال وي از آن حضرت بنمايند.

پدر كه شغل كارمندي راه آهن را پيشه خود ساخته بود به تنهايي قادر به تأمين هزينه هاي زندگي نبود ، لذا همسر وفادار و مسئوليت پذير وي از طريق شغل خياطي كوشيد در كنار شوهر معاش خانواده را فراهم نمايد تا قدري از شدت و كثرت فشاري كه به لحاظ شغلي به همسر وارد مي ايد بكاهد

غلامحسين از زمان تولد تا مرز دو سالگي بيماريهاي هولناكي نظير سياه سرفه و ديفتري را پشت سر گذارد ولي خوشبختانه جان سالم بدر برد تا آنكه زماني كه خانواده مطمئن گرديدند زمان اداي دين و نذرشان فرا رسيده است به اتفاق غلامحسين دو ساله به كربلاي معلي مشرف شدند تا عرض ادب و ارادت خود را از مرحمتي كه امام حسين (ع) در حق خانواده افشردي و به ويژه طفل خردسال نموده بودند و خاصه به پدر و مادر روحي تازه دميده بودند بنمايند.

بازگشت غلامحسين از سفر زيارتي كربلا گويا در او احساسي را پديد آورده بود كه در انديشه و خلقيات و عمل او تأثيري مثبت و دل نشين بر جاي گذارده بود.

 

 

ادامه نوشته

۴

۳

۲

۱

شهید جاوید الاثر مصطفی ردانی پور

 

 

 

 

ادامه نوشته

در حوالی بساط شیطان

     دیروز شیطان را دیدم در حوالی جمعه بازاربساطش را پهن کرده بود ؛فریب می فروخت . مردم دورش را گرفته بودند ، هیاهو می کردند وهول می زدند وبیشتر می خواستند . توی بساطش همه چیز بود : غرور ،حرص ،دروغ ،خیانت ،جاه طلبی و... هرکس چیزی می خرید ودر ازایش چیزی می داد  بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند وبعضی پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند وبعضی آزادگیشان را . شیطان می خندید ودهانش بوی گند  جهنم می داد . حالم را به هم می زد ،دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم . انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید وگفت : من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم را پهن  کردم وآرام نجوا می کنم ،نه قیل وقال می کنم ونه کسی را مجبور که چیزی از من بخرد می بینی !آدم ها خودشان دور من جمع شده اند . جوابش را ندادم .آن وقت سرش را نزدیک تر آورد وگفت : البته تو با اینها فرق می کنی ،تو زیرکی و مو من .زیرکی و ایمان ، آدم را نجات می دهد . اینها ساده اندو گرسنه به جای هر چیزی فریب می  خورند  .از شیطان بدم می آمد ولی حرفهایش شیرین بود .گذاشتم که که حرف بزند واو هی گفت وگفت و گفت ...ساعت ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود، دور از چشم شیطان آن را برداشتم با خودم گفتم  بگذار یک بار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم ودر کوچک جعبه عبادت را باز کردم اما توی آن چیزی جز غرور نبود ،جعبه عبادت از دستم افتاد وغرور توی اتاق ریخت ، فریب خورده بودم ، فریب ...دستم را رو یقلبم گذاشتم نبود !فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام . تمام راه را دویدم ، تمام راه لعنتش کردم ، تمام راه خدا خدا کردم ، می خواستم یقه نا مردش رابگیرم ، عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم . به میدان  رسیدم  اما شیطان نبود . آن وقت نشستم وهای های گریه کردم  اشک هایم  که تمام شد بلند شد م تا بی دلی ام را را با خود ببرم که صدایی شنیدم ، صدای قلبم بود ، همان جا بی اختیار به سجده افتادم وزمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

سردار سرلشكر پاسدار جاويدالاثر حاج احمد متوسليان - فرمانده لشكر 27 محمدرسول‌الله-ص


سال 1332 و مقارن با كودتاي سياه آمريكايي در محله امامزاده سيداسماعيل خيابان مولوي تهران نوزادي چشم به جهان گشود كه ولادتش كاشانه كوچك مؤمن و زحمتكش «متوسليان يزدي» را غرق در نور و سرور مي‌كند. در گوش نو رسيده كوچك اذان و اقامه مي‌خوانند و او را احمد مي‌نامند.
مادرش مي‌گويد:
احمد كلاَ بچه ساكتي بود. مثل پسربچه‌هاي همسن و سال خودش نبود؛ شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشه‌گير بود و هميشه‌ يك گوشه‌اي تنها براي خودش مي‌نشست.
احمد متوسليان دوران تحصيلات خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. از همان كودكي ضمن اشتغال به درس و مدرسه به رغم نارسايي قلبي و ضعف توان جسمي در مغازه شيريني‌فروشي پدرش،‌ قنادي متوسليان يزدي واقع در بازار تهران كارگري كوشا و زحمتكش بود.
احمد دهساله بود كه قيام توفنده مدرم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني و سركوبي وحشيانه مردم توسط چكمه‌پوشان رژيم ستمشاهي را به نظاره نشست.
پس از پايان تحصيلات مقطع ابتدايي در هنرستان صنعتي اخباريون، ثبت‌نام كرد و در كلاس شبانه اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشته برق صنعتي شد.

ادامه نوشته

زندگینامه شهید اقارب پرست

تاريخ تولد :1325.تاریخ شهادت : 25/7/1363.محل تولد :اصفهان  .طول مدت حیات :38.محل شهادت :جزيره مجنون مزار شهید:بهشت زهرا تهران

اصفهان شهري پر از صلابت اسلامي و مولد بسياري از عاشقان و ره يافتگان، در ارديبهشت ماه سال 1325 بار ديگر آغوشش را به روي يكي از ياوران دين خدا گشود. كودكي كه نامش را حسن ناميدند و در ارشادش بسيار كوشيدند. حسن كودكي را در ميان جو مذهبي و معتقد خانواده سپري كرد و وارد دبيرستان شد. با ورود به دبيرستان، فعاليت‌هاي مذهبي و فرهنگي او شدت يافت و در كنار دروس تحصيلي، مطالعه كتاب‌هاي آموزنده و مفيد، شركت در جلسات مذهبي و فراگيري درس عربي را نيز سرلوحه اقداماتش قرار داد. در سال 1343 ديپلمش را در رشته رياضي دريافت كرد و پس از مشورت و تفكر و تحقيق، تحصيل در دانشكده افسري ارتش را براي مسير زندگي انتخاب نمود

ادامه نوشته

تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود .رنگ به صورت نداشت .برادرش رسول در این عملیات شهید شده بود . هرچه اصرار کردم که شما برادر رسول هستید . باید برای مراسم تشییع و ختم ، خودتان را به اصفهان برسانید . می گفت : نه . آخر عصبانی شد و گفت : « مگر نمی بینی بچه ها کشیدند جلو . تازه اول عملیاته ، کجا بزارم بروم ؟ کنار بقیه ی برادرهای بسیجی اش ماند .»

کتاب خدمت از ماست صفحه 156

وصیت نامه  شهید محمد ابراهیم همت

 

نکته ی ظریفی که به چشم می خورد ، آن است که نخستین اقدام همت پس از پذیرفتن فرماندهی عملیات ، نوشتن وصیت نامه اش است:

بسم الله الرحمن الرحیم

....... هرچه داریم از شهدا داریم و انقلاب حاصل خون شهیدان است . هر شب ستاره ای به زمین می شکند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست .

مادر جان! می دانی تو را بسیار دوست دارم. همان سان که میدانی فرزندت چطور عاشق شهادت بود و به شهیدان عشق داشت .

مادر! جهل حاکم بریک جامعه ، انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوتی مکمل این جهل اند . شاید قرن ها طول بکشد تا انسانی از سلاله پاکان متولد شود و رهبری یک جامعه سر در گم را در دست گیرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است .

پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویش را گم و فراموش کنم . علی وار زیستن و علی وار شهید شدن ، حسین وار زندگی کردن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم .

مادر جان ! به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی ، اصلاً از تو راضی نخواهم بود . زینب وار زندگی کن و مرا به خدا بسپار .

« اَللهُمَ ارَزُقنَا تُوفِیقَ الشَهَادَهَ فِی سَبیِلِکَ »

اسلام دین مبارزه و جهاد است ودر این راه احتیاج به ایمان و صبرواستقامت دارد.

همسفران – رضا رئیسی – صفحه 42و43

 

شهید همت

صلابت و اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والا مقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) در جریان عملیات خیبر در منطقه طلائیه و تصرف جزایر مجنون و حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن از افتخارات جنگ محسوب می گردد.

مقاومت و پایداری آنان در جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته است: « ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آن جا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی از خاکستر چیز دیگری باقی نیست .

اما حاج همت نیروها را پشت خاکریز جمع کرد و در زیر آتش شدید گلوله های دشمن با آنان به گفتگو ایستاد و آخرین جملات خود را که از عمق جانش بر می خاست بر زبان آورد:

« امام عزیزمان گفتند می بایست جزایر مجنون حفظ شوند . ما باید دستورات امام را که همان دستورات ولایت است ، عمل کنیم و برای این کار دو راه بیشتر نداریم : یااین که پرچم سرخ را به دست میگیریم و همگی میرویم وتا آخرین لحظه و تا آخرین قطره ی خون خود، در مقابل دشمن مقاومت می کنیم و می ایستیم و یا پرچم سفید به دست میگیریم و ذلت و خواری وننگ را برای اسلام و مسلمین به ارمغان می بریم .

حرفهای آتشین حاج همت موثر واقع شد و بار دیگر روحیه بسیجیان مقاومی که در مظلومیت کامل جزیره را حفظ می کردند بالا رفت . همگی تصمیم به ماندن و مقابله با دشمن گرفته و بر صفوف دشمن هجوم بردند . 

همسفران – رضا رئیسی – صفحه 250

خاطرات حج شهید همت

دوتایی با حاج احمد روی کاغذ هایی درشت نوشته بودند « الموت لامریکا »

کاغذها را لوله کرده بودند ، توی دستشان و کناری ایستاده بودند . یکیشان مخ یکی از شرطه ها را به کار گرفته بود . اون یکی دست گذاشته بود پشت شرطه . مثلاً گرم گرفته بودند . چند دقیقه بعد هم اشاره کردند . دست از سرش برداشتند و او راهش را کشید ورفت .

سر و صدای عرب می آمد . ریخته بود دور و بر شرطه های از همه جا بی خبر . بیچاره تازه فهمیده بود چه رو دستی خورده . پشتش برچسب « الموت لامریکا»  زده بودند .

خاطرات شهید همت

حاجی مقید بود نمازش را اول وقت بخواند . یک شب پیش از عملیات مسلم بن عقیل ایشان به خانه آمد . سرتاپایش خاک آلود و چشمانش قرمز بود . بیماری سینوزیت و سرماخوردگی داشت . اگرچه حرفی نمی زد ولی معلوم بود که خیلی ناراحت و بیماراست . وضو گرفت تا نماز بخواند .من گفتم : حال شما خوب نیست ، اول غذا بخورید بعد نمازتان را بخوانید . گفت : « من به سرعت آمده ام که نمازم را اول وقت بخوانم . آن شب چنان بیمار بود که من ترسیدم در حال نماز خواندن زمین بیفتد ، به همین خاطر هم پهلویش ایستادم تا اگر خواست زمین بخورد او را بگیرم . با این حال مریضی که داشت نمی خواست نمازش را از اول وقت به عقب بیندازد.

ستاره ای در زمین – نویسنده دکتر محسن پرویز – صفحه94

مصطفی که به دنیا آمد شبانه از بیمارستان آمدم خانه . دلم نیامد حالا که حاجی فقط یک شب خانه است در بیمارستان بمانم . ازاتاق آمد بیرون . آنقدر گریه کرده بود که توی چشمهایش خون نشسته بود . کنارم نشست و گفت: امشب خدا منو شرمنده کرد . وقتی رفته بودم حج توی خونه ی خدا چندتا آرزو کردم . یکی اینکه تو کشوری مه نفس امام نیست نباشم حتی برای یک لحظه ، بعد از خدا تو رو خواستم و دو تا پسر و برای همین هر دو بار می دونستم بچه مون چیه. مطمئن بودم خدا روی منو زمین نمی اندازه . بعدش خواستم نه اسیر بشم نه جانباز فقط وقتی از اولیاء الله شدم در جا شهید بشم .

آن سوی دیوار دل –نویسنده مریم زاغیان 0صفحه 72

زندگینامه شهیدمحمد ابراهیم  همت

شهید محمد ابراهیم همت در 12 فروردین سال 1333ه.ش در شهر شهرضا در استان اصفهان به دنیا آمد وی پس از اخذ دیپلم به دانشسرای تربیت معلم اصفهان وارد شد و با اتمام تحصیل و خدمت سربازی ،تدریس در مدارس شهرضا را آغاز کرد .

همت از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران ، به عضویت این نهاد در آمد و در اوایل سال 1359 برای دفع نا آرامی های پاوه راهی این شهر گردید . حاج ابراهیم همت حدود 2 سال درکردستان بود و در این مدت بیش از 20 عملیات کوچک و بزرگ را فرماندهی کرد ولی از آن پس راهی جبهه های جنوب گردید و فرماندهی تیپ محمد رسول الله را برعهده گرفت در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مظلوم لبنان راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت . حضور در عملیات بزرگ بیت المقدس و آزاد سازی خرمشهر و فرماندهی عملیات رمضان و مسلم بن عقیل در این دوران روی داده . در عملیات والفجر مقدماتی شهید حاج محمد ابراهیم همت مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 محمد رسول الله ، لشکر 31 عاشورا ، لشکر نصر و تیپ 10 سید الشهدا (ع) بود را بر عهده گرفت .

سرانجام فرمانده نامدار لشکر 27 محمد رسول الله در جریان عملیات بزرگ خیبردر تاریخ 24/12/62 ، به معشوق حقیقی رسید و در گلزار شهدای شهرضا به خاک سپرده شد .

 

شهید محمد ابراهیم همت 

هدیه حضرت زهرا(س)

تولد از زبان مادر

اوایل پاییز 1333 ه.ش تصمیم گرفتیم به کربلا و زیارت امام حسین برویم . آنروز ها مسافرت رفتن به راحتی الان نبود . به خاطر وضع نامناسب جاده ها ایشان می گویند : « من باردار بودم وچند ماه تا تولد فرزندم مانده بود . وقتی به کربلا رسیدیم حالم به هم خورد و دیگر هیچ چیز نفهمیدم تا اینکه موقعی که چشم باز کردم دکتر عراقی را بالای سرم دیدم . که می گفت: امید زنده ماندن بچه نیست و بچه از دنیا رفته است . به همسرم گفتم : من این همه راه را برای زیارت آقا آمده ام . مرا به حرم ببرید و دیگر زنده ماندن خودم یا مردن بچه ام برایم اهمیت ندارد . به حرم رفتم و با آقا درد و دل کردم و اشک می ریختم . در همین لحظه خوابم برد . در عالم خواب بانویی را دیدم که پسری در دست داشت و به من نزدیک شد و آن را در دستانم گذاشت و به من فهماند که نام او رابراهیم بگذارم . من خوشحال شدم و از خواب پریدم . فردای آن روز به پزشک مراجعه کردم . ایشان پس از انجام معاینات گفت: بچه سالم و زنده است و این یک معجزه می باشد . از همان ابتدا خداوند نام او را جزء زائران حرم ثبت کرده بود چرا که پیش از به دنیا آمدن ، کربلا را زیارت کرده بود و همچنین در عالم خواب که بانو به خوابم آمده بود از من خواست که نام این بچه را ابراهیم بگذارم .

ستاره ای در زمین نویسنده محسن پرویز

 

وصیت نامه شهید مهدی باکری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

یا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین

یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی

یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!

و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا!

چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.

یا رب! العفو .

خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.

ای وای که سیه روی خواهم بود.

خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!

هیهات که نفهمیدم!

یا اباعبدالله شفاعت.

آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.

عزیزانم

اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.

ای عاشقان اباعبدالله!

بایستی شهادت را در آغوش گرفت،

ادامه نوشته

از دامن زن مرد به معراج ر.ود

بر دامن مادر شهیدان  صلوات

اللهم صلی علی محمد وآل محمد (ص)

 

زنان در دفاع مقدس

 

عشق یعنی استخوان ویک پلاک

سالها تنهای تنها ی زیر خاک