خاطرات شهیدمجید بقایی

رسول روپوش پرستاری اش را مرتب کرد . سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند . احساس می کرد نگاهی مراقبش است . اضطراب داشت و لب و دهانش مثل چوب خشک شده بود . به ایستگاه پرستاری که رسید پا سست کرد . مردی که لباس شخصی به تن داشت ، مشکوک نگاهش کرد . رسول نمی خواست بایستد ، اما ایستاده بود . حالا دیگر برای ایستادنش باید دلیل پیدا می کرد . ناخود آگاه دستش را به طرف لیست بیماران دراز کرد . هنوز انگشتانش گیره ی سرد فلزی را لمس نکرده بود که مرد لباس شخصی دست او را گرفت . چه کاره ای؟ با لیست چکار داری ؟ خانم دانا کلاه پرستاری اش را به سرش مرتب کرد و لبخند زد . مرد لباس شخصی نگاهش را به طرف او انداخت . هنوز دست رسول را رها نکرده بود
ادامه نوشته

گزیده ای از وصیت نامه شهید بقایی

گزیده ای از وصیت نامه شهید بقایی

سلام و درود و دعا بر امام (ره)امامی که ما باید با تلاش و جهاد و ایثار و شهادتمان رهبری و امامت جهانیشان را عینیت بخشیم و جهانی انقلابی و اسلامی بسازیم . و بدانید که این موضوع ، ایثار میخواهد و خون که پیامدش نصر الهی است که پیروزی اسلام در گرو رنج و سعی و کوشش و زجر و ناراحتی و خون دادن است .

بله ما هم می جنگیم . و تن به هیچ گونه سازش نمی دهیم و با شعار نه شرقی نه غربی سر سختانه پای می فشاریم . چون معتقد به خدا هستیم . برادران وخواهران هیچگونه اندوه و حزنی به دل راه ندهید چون میدان آزمایش است. و زمان امتحان و شما ؛ بی تردید، اگرمومن باشید و از رهبر عصاره حکمت بیاموزیم که چون کوه استوار در مقابل دشمن و چون کاه در مقابل خدا . ما هم در مقابل مصائب باید همچون کوه باشیم . خدایا آنچنان تارو پودم آغشته به گناه است که فعلاً یارای صحبت ندارم و شرمنده ام . با این وضع ، رحمی بر من کن . مرا ببخش . می دانم که بخشنده ای و مهربان ، بارها فکر کرده ام با خودم که فقط با لباس شهید می توانم دردرگاهت حضور یابم . به جز این هرگز ، که شرمنده ام و رسوا .

خدایا شاکرم از اینکه هدایتم کردی . خدایا اگر قدمی در راهت برداشتم از من بپذیر .. معبودم میدانی که چیستی ولی در دل خانواده ام صبری وافر بگذار که می دانم بدون این مسئله تحمل چنین مسئله را ندارند . خدایا ملتمسانه می گویم و بارها گفته ام که امام عزیز جگرگوشه است . . خمینی کبیر را تاظهور مهدی(عج) برای امت نگه دار.

خدایا به خوبی می دانم و برایم ملموس است که بهترین ها را به سویت میکشی و حجابشان را می دری. و من این را در خود نمی بینم . ولی شاید دگرگونی در درونم چنین فیضی را نصیبم کرد .

پدرو مادر عزیزم که خیلی عذابتان دادم و همیشه به تمامی گفتم برای اسلام می خواهم خدمت کنم . باز هم می گویم که من و ما و شما همه از کس دیگری هستیم و هر وقت امانت را بخواهد پس می گیرد . و کسی دخل و تصرف د رآن را ندارد . خدا به شما صبری دهد و مادر اگر صبر کردی فاطمه الزهرا(س) به تو مرحبا می گوید . خدایا دعایم سلامتی مجروحیت و صبرمعلولین می باشد .

و اما برادرم حمید ! در همین راه که هستی به جمهوری اسلامی خدمت و پایه های جمهوری اسلامی را محکم  بگردان که خدا یاری و هدایتت می کند . و اصلاً به این دنیای پست و بی ارزش دل نبند . که فقط آزمایش است. و امتحان از کلیه اقوام و دوستان طلب بخشش می کنم . امیدوارم که اگر بدی کرده ام ببخشید . حتماً برایم دعاکنید . حتماً دعا برای امام و من و برای مومنین را فراموش نکنید.

خاطره ای از شهید مجید بقایی

چهلمین نفر

مرتضی روی خم زانوها نشست و بند پوتینش را محکم کرد . دوباره از گوشه چشم به مجید نگاه کرد . حرفی برای گفتن نداشت . می دانست او دلتنگ است . این را از طرز نگاهش به غروب فهمیده بود . رضوانی ساعتش را نگاه کرد و گفت: حسن باقری باید تا الان می رسید . مجید نگاهش را از غروب خورشید برداشت . چشمانش پر از غصه بود . با این حال لبخند زد و گفت: حسن آقا بدقول نیست .

با شنیدن صدای موتور ماشین ، نگاهها به بیرون کشیده شد . مرتضی از جا بلند شد و گفت: آمدند.

با آمدن حسن باقری نقشه روی میز پهن شد . مجید هنوز دلش در جای دیگری پرپر می زد . حسن باقری در حالیکه به نقشه زل زده بود  ، ناگهان سرش را بلند کرد : حال و هوای دیگری داری دکتر ؟

مجید به خودش آمد . مرتضی گفت: من فکرمی کنم چون دکتر نتوانسته همراه با بچه ها به دیدار امام (ره) برود ناراحت است .

-        شما که بهتر می دانید حسن آقا ، دوست داشتم با بچه ها بروم ولی خب ...

مجید حس و حالی داشت که نمی توانست به زبان بیاورد . سه ساعت بعد روی طرح و نقشه ی عملیات به نتیجه رسیدند . مجید گفت: اگر قرار است شناسایی دقیق انجام بگیرد باید زودتر شروع کنیم . حسن باقری ادامه داد: به نظر من تا عملیات شروع نشده به بهبهان برو ! بالاخره پدرو مادرت هم از تو سهمی دارند . مجید به فکر فرو رفت و گفت: حالا که اصرار می کنید باشد . می روم انشاء الله پس فردا بر می گردم تا طبق برنامه به کارها برسیم .

بعد سوار ماشین شد و راه افتاد . بیشتر از 40 کیلومتر نرفته بود که پا روی ترمز گذاشت . حال عجیبی داشت . قرآن کوچکی را که همیشه در جیب داشت بیرون آورد و بوسید و به پیشانی گذاشت . اشک در چشمش حلقه بست . خاموش شد و گفت: باید برگردم .

راه آمده را دوباره برگشت . وقتی به قرارگاه رسید همه با تعجب نگاهش کردند . حسن باقری خیره نگاهش کرد .قلاوند جلو دوید و زیر بغل مجید را گرفت .

-        ببین دکتر اگر برگشتی  که بمانی باید بگویم فعلاً اینجا هیچ کس منتظرت نیست .

لبخند کمرنگی روی لبهای مجید بازی کرد . حسن باقری گفت: هیچ وقت نباید به آقا مجید اصرار کنید . این مرد دلش پر از الهام است . خودش می داند چکارکند .

مجید گفت: احساس کردم به جای رفتن به بهبهان ، اگر کنار بسیجی ها باشم بهتر است .

پس فردا برای شناسایی منطقه برویم ...

آن شب مجید خوابش نمی برد . دفترچه اش را باز کرد و اشک در چشمش حلقه بست . اسم سی و نه نفر از شهدا را دراین دفترچه یادداشت کرده بود . همه از دوستانش بودند . به دفترچه نگاه می کرد و با آنها حرف می زد . خودکارش را برداشت و ناخود آگاه شماره 40 رادر انتهای صفحه دفترچه نوشت . با رسیدن صبح وضو گرفت و نمازش را خواند . هنوز آفتاب بهمن ماه روی تپه ماهور ها نتابیده بود که شش فرمانده به راه افتادند.  

قلاوند وقتی او را غرق در افکارش دید گفت: بالاخره سوره والفجر را حفظ کردی یا نه؟

مجید گفت: « بله فکر می کنم امروز بتوانم سوره والفجر را از حفظ بخوانم . »

صدای غرش توپ ها از جایی دور به گوش می رسید . دو جیپ همچنان پر شتاپ  می رفتند . و طوفانی از خاک را پشت سر می گذاشتند . فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردند. ثبت و شناسایی موقعیت دشمن یک ساعتی طول کشید . با شنیدن اذان ظهر مجید آستین بالا زد :

-        بریم سنگر های عقب نمازمان را بخوانیم .

ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شد . کسی فریاد می زد و همه را به اسم می خواند .

-        برادرهاهمه سالمند ؟

همه سالم بودند . گلوله ی توپ در کمترین فاصله به آنها منفجر شده بود .

حسن باقری رو به محمد کرد و گفت: به سنگر خمپاره ارتشی ها برو و مختصات این تپه را بگیر تا شناسایی مان کامل شود .

محمد پر سرعت دوید . گلوله توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر می شد . طولی نکشید که محمد  مختصات را گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتاد . صدای انفجار زمین را لرزاند . دوباره همه جا در ابری از غبار و دود فرو رفت .محمد دوید.صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند بود . مرتضی در حالی که خون صورتش را گرفته بود ، از جا بلند شد . مجید را که دید به زمین افتاده ؛ لنگ لنگان به طرفش رفت . سرش را بالا گرفت تا بهتر نفس بکشد . از دو پای قطع شده خون بیرون می زد . فریاد کشید بی سیم بزنید آمبولانس بفرستند .

همه غرق د رخون بودند . لبهای رنگ پریده ی مجید آرام تکان می خورد . ده دقیقه بعد خون ردیف چهلم دفترچه را قرمز کرده بود .     

سایت ساجد  

 

زندگی نامه فرمانده قرارگاه یکم کربلا، شهید مجید بقایی

زندگی نامه فرمانده قرارگاه یکم کربلا، شهید مجید بقایی

 در بهمن ماه سال 1337ه.ش در خانواده ای معتقد و متدین در شهر بهبهان به دنیا آمد . از همان ابتدا با رفتار متینش درخانواده و علاقه اش به مسائل مذهبی و رعایت آنها در سنین 10-12 سالگی رشد فکری و فرهنگی او مشخص ونمایان گردید . از تکبیر در مسجد محل آغاز کرد . و تا آخر عمر از مسیر اسلام و پیروی از روحانیت متعهد خارج نشد . او در رشته ی ریاضی تحصیلات دبیرستان را پایان برد و در رشته مهندسی شیمی اهواز پذیرفته شد . او گفت: « من باید کاری را به عهده بگیرم که واقعاً بتوانم به این مردم مستضعف خدمت بکنم .و به همین دلیل سال آخر دبیرستان را مجدداً طی کرد و دیپلم رشته طبیبی را اخذ کرد و این بار رشته فیزیوتراپی دانشگاه اهواز قبول شد . در سال 1354 ، فعالیت های او در دانشگاه شکل گرفت و تماس های او تشکیلاتی شد . وی مبارزه با رژیم شاه نقش تعیین کننده ای را در رهبری مبارزات دانشجویی و غیر دانشگاهیان به عهده گرفت . و در سالهای 55 و 56 مبارزات ملی مسلمان که به اوج خود نزدیک می شد . او از عناصر هدایت کننده تظاهرات علیه رژیم شاه بود .  او قبل از پیروزی انقلاب  اسلامی برای جلوگیری از اقدامات چماق به دستان شاه ، تیمهای گشتی را برای حفظ و امنیت شهر و نوامیس مردم سازماندهی کرد .

ادامه نوشته