وصیت نامه شهید مهدی باکری

بسم الله الرّحمن الرّحیم

یا الله، یا محمّد ،‌یا علی یا فاطمه زهرا یا حسن یا حسین

یا علی یا محمّد یا جعفر یا موسی یا علی یا محمّد یا علی

یا حسن یا مهدی (عج) و تو ای ولی مان یا روح الله!

و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا!

چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی که سراپا گناه و معصیت، و سراپا تقصیر و نافرمانم؛ گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم؛ رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم.

یا رب! العفو .

خدایا! نمیرم در حالی که از ما راضی نباشی.

ای وای که سیه روی خواهم بود.

خدایا! چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی!

هیهات که نفهمیدم!

یا اباعبدالله شفاعت.

آه چقدر لذّت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش! ولی چه کنم که تهیدستم. خدایا! تو قبولم کن!

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم ،‌عصر کفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعی اش.

عزیزانم

اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام را به ما عنایت فرموده باز کم است. آگاه باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم. خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز ماست.

ای عاشقان اباعبدالله!

بایستی شهادت را در آغوش گرفت،

ادامه نوشته

گفتم مهدی جان ! تو دیگه عیالواری ، یه کم مواظب خودت باش . گفت: چی کار کنم . گفتم :لا اقل تو سنگر فرماندهی بمون .

گفت: اگه فرمانده نیم خیز راه بره ،نیروها سینه خیز میرن . اگه فرمانده بمونه  توسنگرش

بقیه که میرن خونه هاشون .(خاطرا شهید مهدی باکری)

قافله ما قافله از جان گذشتگان است هر کس از جان گذشته نیست با ما نیاید.( شهید مهدی باکری )

قبل از عملیات مسلم بن عقیل کنار بی سیم دیدمش . شب قرار بود عملیات بشود . و او ساعت ها نخوابیده بود . هی با فرماندهان تحت امرش صحبت می کرد . فرمان عملیات را که صادر کرد از زور خستگی نشست پای بی سیم . بعد باز داخل تانک ایستاد و با بی سیم و با کد رمز حرف زد . تا خود صبح . این بار افتاد روی آهن صندلی توری تانک و نشسته صحبت کرد . تا پیش از ظهر همان طور عملیات را هدایت کرد . نزدیک ظهر دیگر بدنش خشک شده بود . داشت تلو تلو می خورد . هرآنممکن بود بیفتد روی نیمکت . حتی نم یتوانست روی پا بایستد . مجبور شد دراز بکشد و حرف یزند . تا اینکه با همان دهان باز ، چشمهایش بسته شد و بسته ماند . مثل وقتی که سوار جیپ یا موتوری که سوارش یود می افتاد و راننده و خودش متوجه افتادنش نمی شدند .

کتاب خدمت ا زماست صفحه 163

ادامه نوشته

باران شدید بود . گفت : باید برم . گفتم : کجا؟ . نگفت . گفتم: باید مرا هم ببری! . به زور راضی شد . آن روزها در شهرداری معاونش بودم . رفتیم به یک محله ی حلبی آباد ، نزدیک فرودگاه . گفتم: چرا اینجا؟

به باران وتندی آبو خانه های حلبی آباد اشاره کرد و گفت: ما شهرداراین شهریم . باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم .

پیاده شد. رد جریان آب را گرفت و رفت . دید آب سرازیر شده و رفته است داخل یک خانه . در زد . پیرمردی آمد بیرون و گفت : چه شده ؟  مهدی آب را نشان داد و گفت: ما...

پیرمرد عصبانی بود وگل آلود . هر چی از دهانش درآمد به شهردارو هر کس که می شناخت ونمی شناخت گفت .

مهدی گفت: اگر یک بیل بیاوری و بدهی به ما کمکت می کینم این آب را...

پرمرد رفت و همسایه ها آمدند و بیل آوردند . آن شب من و مهدی جوی کوچکی کندیم و آب را هدایت کردیم به بیرون از کوچه . تا اذان صبح طول کشید . تازه فهمیدم که مهدی شب های قبل را کجا صبح می کرده .

کتاب خدمت ا زماست صفحه 105

ادامه نوشته

در بارندگی های اردیبهشت سال 1359 اصلاً خودش را کنار نکشید .آب جمع شده بود ، پشت پل دیدم آقا مهدی رفته آستینش را زده بالا دارد لجن ها و آشغال ها را می کشد بیرون تا راه آب باز شود . رفتم و گفتم : آقا مهدی ، چکار میکنید؟ بگذار بروم کارگر صدا کنم . گفت: شهردار و کارگر ندارد . این پل باید باز شود که به دست من هم می تواند باز شود .

کتاب خدمت از ماست صفحه 27

یکروز قبل از شهادتش بود ، کنار دجله و فرات زیر یک پلیت ، کنار رئیس جمهور آیت الله خامنه ای و پسرشان با مهدی جلسه داشتیم . هواپیماها بمب باران سختی می کردند . مهدی ، اما آرامِ آرام بود . برای بار هزارم بهش گفتیم که چرا لباس سیاه نمی پوشی . برای اولین بار از گوشه ی چشم نگاهمکرد و گفت: « به این لباس به بچه ها نزدیک ترم .» بعد گفت:« آنها هم البته اینجوری بیشتر دوست دارند .»

کتاب خدمت ا زماست صفحه 36

 

ادامه نوشته

مصرف بنزین

ماشین را روشن کردم و به سوی قرارگاه حرکت کردیم .آفتاب جنوب از پشت شیشه های تویوتا اذیت میکرد .هرچه می خواستم کولر ماشین را روشن کنم ، جرئت نمی کردم . راه طولانی بود . عرق از سر و رویم سرازیر می شد . یا علی گفتم و دکمه ی کولر را فشار دادم . هوای سرد و لطیف وارد ماشین شد . جان تازه ای گرفتم ولی زیر چشمی آقای مهدی باکری را زیر نظر داشتم . چند دقیقه ای نگذشته بود که آقای باکری سرش را به طرف من برگرداند و گفت: « می دانی کولر را روشن می کنی مصرف بنزین ماشین زیاد می شود ؟ فردای قیامت چه جوابی داری که به شهدا بدهی ؟ مگر در سنگر بچه ها زیر کولر نشسته اند که کولز را باز م یکنی؟ »

 آقای باکری خود را از داشتن خیلی چیزها محروم می ساخت و همه کس نمی توانست با او کنار بیاید .

حافظان بیت المال گردآوری امین محمود جانلو ناشر زهیر
ادامه نوشته

خاطره ای از مهدی باکری

دستور بود هیچ کس حق ندارد بالای 80 کیلومتر برود . یک شب داشتم می آمدم که یکی کنار جاده دست تکان داد . نگه داشتم . سوار شد ، گاز دادیم و آمدیم ، باسرعت بالا . با هم حرف زدیم ، یکی من ، یکی او .

گفت: « میگن فرمانده لشکرتان دستور داده تند نروید . راست میگن ؟ »

گفتم: فرمانده گفته ؟ زدم به دنده چهار . این هم به افتخار فرمانده ی باحالمان . مسیرمان تانزدیک واحد ما یکی بود . پیاده که شد دیدم خیلی تحویلش می گیرند . گفتم: تو که هستی؟ گفت: همان که به افتخارش زدی به دنده چهار.

سررسید یاران خورشید ، کاری از موسسه حفظ آثار وابسته به لشکر 8 زرهی نجف اشرف

 

 

ادامه نوشته

شهید مهدی باکری

عزیزانم ! اگر شبانه روز شکر گزار خدا باشیم که نعمت اسلام و امام (ره) را به ما عنایت فرموده ، باز هم کم است . آگاه باشیم که سربازان راستین و صادق این نعمت شویم . خطر وسوسه های درونی و دنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل ، تنها راه چاره ساز ماست .

... بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست .

... همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید . پشتیبان و از ته قلب ، مقلد امام (ره) باشید ، اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (ع) و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است .

همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید و فرزندان خود را همانگونه تربیت کنید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل (ع) برای اسلام بار بیایند .

 نرفتن به حج و عشق حضور در جبهه

یک شب  ساعت 1.25ً بامداد آژیر خطر به صدا درآمد و رادار اعلام کرد که هواپیماهای دشمن جزیره خارک را تهدید می کنند . چند سوپر نفتکش که نفت ایران را حمل می کردند در آن منطقه در حال حرکت بودند خطر خیلی جدی بود . با تیمسار بابایی به ماموریت پروازی رفتیم . بیش از چند دقیقه طول نکشید که هواپیما را د رآسمان به پرواز دراوردیم و به سوی جزیره خارک پرواز کردیم . ما به طرف هواپیماهای دشمن رفتیم و به آنها حمله نمودیم. آنها موشک های خود را رها کردند و با سرعتاز مهلکه پا به فرار گذاشتند ف خوشبختانه هیچ یک از موشک ها به سوپر تانکر ها اصابت نکرد . ما به سوی پایگاه خود برگشتیم . تیمسار بابایی خیلی خوشحال بودند. رادیو هواپیما را روشن کردم و گفتم: تیمسار حیف شد که همسرتان را تنها به حج فرستادید، حالا که بعد از سالها این افتخار نصیب شما شده بود ، چرا به اتفاق ایشان به مکه نرفتید؟

هواپیما را به سمت چپ مایل کرد و گفت ابراهیم این سوپر تانک ها را نگاه کن مثل یک جزیره است . مکه ی من همین است که موفق شدم از بروزمیلیون ها دلار خسارت جلوگیری کنم .

سروهای سرخ نوشته غلامعلی رجایی صفحه
ادامه نوشته