عاشق بود

خاطراتی  از شهید ردانی پور

پیرمرد گم شده بود ! مصطفی داد می زد : یعنی چه که گم شده است؟ مگر اسباب بازی است که گم شده است؟برین همون جایی رو که بودین بگردین . تا پیداش نکردین برنگردین .

رفته بودم شناسایی و توی خاک عراق ، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود . هرچی دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم . حرف توی گوش مصطفی نمی رفت . می گفت باید برش گردانید . اون جای پدر ما بود . چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه . « عاشق بود ، عاشق نیروهایش»

کتاب خدمت از ماست صفحه 52

وصیت

وصیت (خاطره شهید ردانی پور )

با چشم های قرمز و ورم کرده سرووضع خاکی رنگ و روی پریده و بی حال آمد . تکیه داد به دیوار حیاط . صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش . رفته بود ودم غروب برگشته بود . همه ریختند سرش که کجا بودی؟

همه رو نگران کردی . نا سلامتی امشب شب عروسیته ! باید حاضر بشی صدتا کار دیگه هم داریم  . سرش را پاییم انداخت گفت: « یکی از بچه ها را آورده بودند .وصیت کرده بود من برایش نماز بخوانم و توی قبر بزارمش .»

کتاب خدمت از ما صفحه 145

پول های عروسیش

دستم را کشید و مرا برد گوشه ی حیاط . گفت: « این پاکت ها را به آدرسهایی که روشون نوشتم برسون . وقت نشد خودم برم برسونم . زحمتش می افته گردن تو »

پول هایی را که برای عروسیش جمع شده بود تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده  .

کتاب خدمت از ماست صفحه 104

چهار نفر ونان خشک

چهار نفر ونان خشک (شهید ردانی پور )

با حسین می شدیم چهار نفر ونان خشک ها به اندازه یک نفر . توی محاصره بودیم و همین هم غنیمتی بود . همه گرسنه نشسته بودند کنار سنگر و نان ها مانده بود آن وسط . همه نان ها را می دادند به دیگری .  یکی گفت: « خوب است چراغ را خاموش کنیم هر کس گرسنه تر باشد ، می خورد . خجالتم نمی کشد . »  چراغ ها را خاموش کردیم . 15 دقیقه بعد چراغ ها روشن شد . نانها هنوزآن وسط بود .

کتاب خدمت از ماست صفحه 175

شهید جاوید الاثر مصطفی ردانی پور

 

 

 

 

ادامه نوشته

تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود .رنگ به صورت نداشت .برادرش رسول در این عملیات شهید شده بود . هرچه اصرار کردم که شما برادر رسول هستید . باید برای مراسم تشییع و ختم ، خودتان را به اصفهان برسانید . می گفت : نه . آخر عصبانی شد و گفت : « مگر نمی بینی بچه ها کشیدند جلو . تازه اول عملیاته ، کجا بزارم بروم ؟ کنار بقیه ی برادرهای بسیجی اش ماند .»

کتاب خدمت از ماست صفحه 156