عاشق بود

خاطراتی  از شهید ردانی پور

پیرمرد گم شده بود ! مصطفی داد می زد : یعنی چه که گم شده است؟ مگر اسباب بازی است که گم شده است؟برین همون جایی رو که بودین بگردین . تا پیداش نکردین برنگردین .

رفته بودم شناسایی و توی خاک عراق ، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود . هرچی دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم . حرف توی گوش مصطفی نمی رفت . می گفت باید برش گردانید . اون جای پدر ما بود . چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه . « عاشق بود ، عاشق نیروهایش»

کتاب خدمت از ماست صفحه 52

وصیت

وصیت (خاطره شهید ردانی پور )

با چشم های قرمز و ورم کرده سرووضع خاکی رنگ و روی پریده و بی حال آمد . تکیه داد به دیوار حیاط . صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش . رفته بود ودم غروب برگشته بود . همه ریختند سرش که کجا بودی؟

همه رو نگران کردی . نا سلامتی امشب شب عروسیته ! باید حاضر بشی صدتا کار دیگه هم داریم  . سرش را پاییم انداخت گفت: « یکی از بچه ها را آورده بودند .وصیت کرده بود من برایش نماز بخوانم و توی قبر بزارمش .»

کتاب خدمت از ما صفحه 145

پول های عروسیش

دستم را کشید و مرا برد گوشه ی حیاط . گفت: « این پاکت ها را به آدرسهایی که روشون نوشتم برسون . وقت نشد خودم برم برسونم . زحمتش می افته گردن تو »

پول هایی را که برای عروسیش جمع شده بود تقسیم کرده بود . هر پاکت برای یک خانواده  .

کتاب خدمت از ماست صفحه 104

آخرین پرواز

خاطراتی از همرزمان شهید بابایی

سالی که به مکه مکرمه  مشرف شدم در کاروانی بودم که قرار بود شهید بابایی نیز با آن اعزام شود ، ثبت نام کرده بودم. در ساعت مقرر در مسجد جمع شدیم تا به سوی فرودگاه مهر آباد حرکت کنیم .                                                                

شهید بابایی تا پای اتوبوس آمد و همسرش را بدرقه کرد و به اوگفت که با آخرین پرواز مشرف شود آن مدت سپری شد ، تا وقتی که حجاج آماده عزیمت به منی و عرفات می شدند.همسر شهید بابایی با ایران تماس گرفت و علت نیامدن ایشان را جویا شد . شهید بابایی گفته بود: « بودن من در جبهه ثوابش از حج بیشتر است .»

سرو های سرخ نوشته غلامعلی رجایی صفحه 83

معاونت محترم تیپ 27 محمد رسول الله

خاطرات شهید همت

آمد ، گفت :« باید برای نیروهایی که رفته اند خط مهمات بار بزنیم . نمی شناختمش اما رفتیم دنبالش. رفت زاغه ی مهمات . جعبه ها را بار کامیون کردیم . عرق همه در آمده بود ، عرق او هم . بچه ها کلافه شده بودند و خسته ؛ غرغر می کردند و لجبازی . اما او فقط بچه ها را آرام میکرد و کار. تمام که شد خسته نباشیدی گفت و تشکر.بعد هم با تریلی های مهمات رفت خط. مجری گفت: هم اکنون توجه شمارا به فرمایشات معاونت محترم تیپ 27 محمد رسول الله برادر گرامی حاج محمد ابراهیم همت جلب می کنیم . وقتی آمد پش تریبون پیشانی هایمان عرق کرد . او همان بود که به او بد وبیراه گفته بودیم .

خدمت از ما –بهزاد دانشگر – صفحه 15

معجزه ی دعا

معجزه ی دعا(شهید همت)

شب عملیات مسلم ابن عقیل یک مشکل اساسی وجود داشت .آن هم وجود ماه در آسمان و روشنایی زیاد بود . این روشنایی باعث می شد تا دشمن نیرو های ما را ببیند و مشکل ایجاد گردد . ساعت یازده شب حاج همت از سنگر فرماندهی بیرون رفت . نگاهی به آسمان انداخت و برگشت داخل سنگر . شهید آیت الله اشرفی اصفهانی  و شهید حجت الاسلام محلاتی نماینده امام در سپاه حضور داشتند . حاج همت به آنها گفت : « مهتاب کار را مشکل کرده و ممکن است دشمن از حمله آگاه شود .» قرار شد دعای توسل بخوانیم و از خدا بخواهیم مشکل را حل کند . دعا را شهید آیت الله اشرفی اصفهانی خواندند ، حاج همت خیلی گریه می کردند . پس از دعا حاج همت به کنار بی سیم آمد و وضعیت نیرو ها را بررسی کرد . و بعد گوشی را زمین گذاشت و بیرون رفت . وقتی برگشت خیلی خوشحال بود ، انگار داشت بال در می آورد . آسمان را که نگاه کردیم ابر سیاه و خیلی بزرگی روی ماه را پوشاند و حالا دیگر دشمن نمی توانست حرکت آنها را ببیند و ساعتی بعد اتفاق مهم تری افتاد . درست وقتی که رزمندگان به سنگر های دشمن رسیدند و لازم بود هوا روشن باشد تا بتوانند دشمن را ببینند و به سوی او حمله کنند آن تکه ابر کنار رفت و آسمان نورانی شد . این توجه خداوند و این معجزه ها تنها به برکت دعای آن انسانهای خالص روی می داد .

ستاره ای در زمین – دکتر محسن پرویز- صفحه 95و96

چهار نفر ونان خشک

چهار نفر ونان خشک (شهید ردانی پور )

با حسین می شدیم چهار نفر ونان خشک ها به اندازه یک نفر . توی محاصره بودیم و همین هم غنیمتی بود . همه گرسنه نشسته بودند کنار سنگر و نان ها مانده بود آن وسط . همه نان ها را می دادند به دیگری .  یکی گفت: « خوب است چراغ را خاموش کنیم هر کس گرسنه تر باشد ، می خورد . خجالتم نمی کشد . »  چراغ ها را خاموش کردیم . 15 دقیقه بعد چراغ ها روشن شد . نانها هنوزآن وسط بود .

کتاب خدمت از ماست صفحه 175

همه کارهاعبادت

خاطراتی از شهید مرتضی آوینی

شهید آوینی همیشه وضو داشت .چون همه کارهایی را که انجام می داد به عنوان  تلقی می کرد . همیشه دغدغه نماز شب داشت . مثل انتظاری که برای ادای نماز های واجب می کشید . نیمه های شب که میشد ، از خواب می پرید .

در آخرین لحظات عمرش که خون زیادی از او میرفت ، این دعا را می خواند « اللهُمَ اَجعَل مَماتیِ شَهاَدَهً فیِ سَبیلِکَ» ( خدایا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده )

سروهای سرخ صفحه 119

 

اگر این شهدا نبودند

اگر این شهدا نبودند

قرار بود مقام معظم رهبری در ساعت مشخص به منزل یکی از علما تشریف بیاورند . پانزده دقیقه از وقت مقرر گذشت و آقا بعد از یک ربع تاخیر تشریف آوردند . آن شخص با کنایه به آقا گفتند : شما چند دقیقه ای تاخیر داشتید .

آقا فرمودند : بله ما به دیدن خانواده شهدا که می روم ، معمولاً اگر در یک کوچه چند خانواده شهید باشد ، به همه آنها سر می زنیم ، در کوچه ای که ما رفته بودیم، از قبل گفته بودند دو خانواده شهید حضور دارند ، بعد معلوم شد خانواده شهید دیگری نیز حضور دارند ، تاخیر ما به این علت بود .

این آقا باز درک نکرد و گفت: این کارها برای جذب قلوب بد نیست . یعنی شما این کار را برای جذب قلوب می کنید . مقام معظم رهبری با یک حالت جدی فرمودند :

شما اسمش را هر چه می خواهید بگذارید ، ولی آقای فلانی بدانید اگر این خانواده شهدا نبودند ، اگر این خون های پاک نبود ، این عمامه بر سر بنده و جنابعالی نبود .

(حجت الاسلام موسوی کاشانی ، از اعضای بیت تهران )

خاطرات شهید دقایقی

ماشين كولر دار
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به مست خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استين كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شا چه جاي خنكي نشته ايد!»
سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»
وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شودم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»
نگه جهان نوردي ، قديم ز خود برون آ
كه ز خويش اگر گذشتي ، همه جا رسيده باشي
راوي: محمد صالحي
ادامه نوشته

شهید اسماعیل دقایقی خاطرات -

 از ویژگیهای اخلاقی واعتقادی شهید

اولين شليك
چند روز پيش از آغاز جنگ تحميلي ( 21 شهريور 1359) ، درگيري هاي پراكنده اي در مرزهاي جنوب و غرب ايران اسلامي با نيروهاي عراقي رخ نمود. در آن روزها ، ما پشت نوار «خين» مستقر بوديم. از دور يك ماشين سواري را ديدم كه به سمت ما مي آيد. در آن موقعيت حساس ، به دقت ماشين را برانداز كرديم تا ببينيم چه كسي در آن است؟ بچه ها گفتند: «شايد اسماعيل باشد.»

ادامه نوشته

گفتگو - برادر شهيد اسماعيل دقايقي

گفتگو - برادر شهيد اسماعيل دقايقي

اسلحه در ميز خياطي
ـ از دوران كودكي شهيد بگوييد.
صحبت از شهدا به خصوص سرداران مشكل است. معمولاً‌ آن‌ها ويژگي‌هاي خاص خودشان را دارند. حتي از نظر هوش و استعداد، سرشار و برجسته‌اند. اسماعيل نيز در خانواده ما كه 5 برادر و 2 خواهر بوديم. و حتي در بين آشنايان و اقوام،‌ يك شخصيت بارز بود.
هفته‌اي 25 ريال يا 3 تومان مجله مي‌خريد و جداول و چيستان‌هايش را حل مي‌كرد. در واقع او يك سروگردن از بچه‌هاي ديگر جلوتر بود. در محيط اميديه و آغاجاري كه محيطي غرب‌زده بود، همه به دنبال باشگاه،‌ سينما و... بودند،‌ اما او به دنبال مطالعه و كتاب‌خواندن بود.

ادامه نوشته

گفت‌و‌گو - پدر و مادرشهيد دقايقي

گفت‌و‌گو - پدر و مادرشهيد دقايقي

ـ لطفاً‌ خودتان را معرفي كنيد.
بسم ‌الله‌الرحمن الرحيم. بنده قنبر دقايقي پدر سردار سرلشكر شهيد اسماعيل دقايقي و متولد سال 1302 بهبهان هستم.
ـ شهيد دقايقي در چه سالي و در كدام عمليات به شهادت رسيدند؟
اسماعيل در 28 دي‌ماه سال 65 در منطقه عملياتي كربلاي 5 (شلمچه)‌ به شهادت رسيدند.


ادامه نوشته

صدام به روايت شهيد چمران

 

صدام به روايت شهيد چمران

امروز كه بحث صدام داغ است، خيلي ها فراموش كرده‏اند كه همه آنچه كه حالا درباره صدام گفته مى‏شود، روزهايى نه چندان دور به زبان مردان پاك سرزمين ما جارى شده بود. آن روزها كم بودند ايرانيانى كه طرف حساب خود را در جنگ، صدام و حزب كثيفش بدانند، برخلاف امروز كه تبليغات دوست و دشمن دستگيرى صدام را، خونبهاى جوانان پاك شيعه ايرانى عنوان مى‏كند و اين مسأله جاى تأسف بسيار دارد. آن چه مى‏خوانيد بخشى است از سخنرانى عارف وارسته و مجاهد جبهه بين‏الملل اسلامى شهيد دكتر مصطفى چمران در نماز جمعه تهران به مناسبت شهادت آيت‏الله سيدمحمد باقر صدر و خواهرش بنت‏الهدى صدر توسط رژيم صدام. 


 جالب است بدانيد تاريخ ايراد اين سخنان، 5 ارديبهشت ماه 1359، يعنى چهار ماه و 26 روز قبل از آغاز جنگ تحميلى مى‏باشد. اين سخنرانى سند ارزشمندى است از ميان هزاران سندى كه گذشت زمان آنها را به ورطه فراموشى افكنده است.

ادامه نوشته

صد خاطره از شهید چمران نیت کن وتفال بزن

صد خاطره از شهید چمران نیت کن وتفال بزن

۱) نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند ؟  ميگویم « مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم . برای من کی باور می کند؟
ناراحته .»
2) ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

3) شب های جمعه من را می برد مسجد ارک. با دوچرخه می برد. یک گوشه می نشست و سخن رانی گوش می داد. من می رفتم دوچرخه سواری.

4) پدرمان جوراب بافی داشت. چرخ جوراب بافیش یک قطعه داشت که زود خراب می شد و کار می خوابید. عباس قطعه را باز کرد و یکی از رویش ساخت. مصطفی هم خوشش آمد و یکی ساخت. افتادن به تولید انبوه یک کارخانه کوچک درست کردند. پدر دیگر به جای جوراب،لوازم یدکی چرخ جوراب بافی می فروخت.

ادامه نوشته

بسمه تعالي

زندگينا مه شهيد دكتر مصطفي چمران    

تولد: 18 اسفند 1311      

در سال 1336 فارغ التصيل رشته الكترو مكانيك از دانشگاه تهران

1337 بورسيه براي اعزام به آمريكا

فوق ليسانس : از دانشگاه تگزاس

دكتراي رشته الكترونيك وفيزيك پلاسما از دانشگاه بركلي (كاليفرنيا )

ازدواج :  غاده جابر تولد 1331  ازدواج 1356

بازگشت به ايران : 1357

شهادت : 31 خرداد 1360

مصطفي چمران :در دانشگاه تهران ازدكتر بازرگان نمره 22 ودر آمريكا از استادم نمره 21 دريافت نمودم

در مراكز مهم پژوهشي دنيا ميان دانشمندان جهان مشغول تحقيق وكسب علم بودم

قيام 15 خرداد1342 كه رخ دادبه مصر هجرت نمودم . (در زمان جمال عبد الناصر)

دو سال در مصر دوره هاي كماندويي را ديدم ورتبه ياول اين دوره را كسب نمودم.

مسئول اردوگاه كماندويي براي دوستان ايراني بودم .

با زمامداري"سادات "مصر راترك نمودم.

در آمريكا زندگي خوشي داشتم اما همه لذات آنجا را سه طلاقه كردم وبه جنوب لبنان رفتم تا اگر نمي توتنم به آنها كمك كنم لا اقل در ميان آنها زندگي كنم مي خواستم با سرمايه داران و ستمكاران مشهور نشوم .

مديريت مدرسه يتيمان شيعه در لبنان را بر عهده گرفتم .

ادامه نوشته

پنج شنبه هفته ای که گذشت در گلزار شهدای اصفهان سالروز شهادت شهدای عرفه بود، که یکی از آنها سردار سرلشکر شهید احمد کاظمی است. وبه جا دیدم که یادی از آن شهید بزرگوار شود .

شهید زنده (شهید احمد کاظمی ):

 برای معرفی ایشان به عنوان فرماندهی نیروی زمینی پشت تریبون رفتم . در حین صحبتهایم هنگامیکه گفتم سرتیپ احمد کاظمی از نظر من "شهید زنده " هستند ،او شروع کرد به گریه،فیلمش را فکر میکنم پخش کرده باشند .خودش که پشت تریبون آمد ، گفت : " خدایا شهادت را نصیبم کن ، دلم برای حسین خرازی پر می کشد ، دلم برای شهدا پر می کشد."

میگفت :" دنیا را رها کنید ،دنیا را ول کنید همه چیز را در آخرت پیدا کنید ورضای خدا رابر رضای مخلوق ارجحیت دهید. "

نقل از سرلشکر رحیم صفوی

قبر حسین خرازی

بابا همیشه به من ومادرم می گفت من را حتما " کنار قبرشهید خرازی دفن کنید . او میگفت دری از در های بهشت ،از کنار قبر حسین به آسمان باز می شود . یک هفته قبل از شهادتش چهار نفری دور هم  نشسته بودیم ،گفت : یک ورق کاغذ بیاور من وصیت نامه ام را بنویسم .در ان وصیت نامه قسم دا د که من را حتما" پیش قبر حسین خرازی دفن کنید .سعید خیلی ناراحت شد گفت : بابا چرا اینقدر ما را اذیت میکنی ؟این حرفها چیست ؟ وصیت نامه را گرفت واز ناراحتی پاره اش کرد.

فرزند شهید احمدکاظمی

شهادت

خداوندا !فقط می خواهم شهید شوم در راه تو . خدایا مرا بپذیر ودر جمع شهدا قرار بده .

خداوندا! با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی وعشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق می باشد . ای خدای حسین (ع)،ای خدای زهرا (س) ، بندگی خود را عطا بفرما ودر راه خودت شهیدم کن . ای رحیم کمکم کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم.

فرازی از وصیت نامه احمد کاظمی

 

 

روايتی از شهادت حسن باقری

صببح ساعت 10 به شناسايي مي رود صاحب دفتر را مي گويم، حسن عزيز را به همراه برادر مجيد بقايي و برادر مومنيان و قلاوند و رضواني و مرتضي صفار و محمد باقري برادرش به منطقه فكه مي رود - سمت راست جاده اسفالته و در يك سنگر ديده باني 4-5 كيلومتري دشمن، شروع مي كنند به شناسايي ارتفاعات حمرين و فوقي ...
ساعت 12 ظهر است ... صداي قاري قرآن به گوش مي رسد ... و گرم شناسايي هستند ... حسن، محمد را صدا مي زند و مي گويد برو بيرون از آن سرباز بپرس مختصات اينجا چند است ... و محمد بيرون مي رود و خدا انتخاب مي كند ... كه كرده بود منتهادر اين لحظه، گل رسيده بود ... و آماده چيدن بود .... و صفير يك گلوله توپ نزديك شد ... و نزديكتر ... و درست در سنگر هدايت شد و منفجر شد ... و سه تن بلافاصه شهيد شدند مومنيان، قلاوند، رضواني برادر مرتضي زخمي شد و اجر شهيد را خداوند نصيبش كرد. و مجيد بعد از شهادتين نيز شهيد شد و يك فرمانده دو پايش قطع شد او مجيد بود ... و اما حسن صاحب دفتر، موج شديد انفجار او را بيهوش كرد ... و ناله مي كرد ... يا حسين ... يا مهدي ...
يا الله ....
و 5/2 ساعت بعد رفت پيش خدا و رستگار شد و راحت ... و دفتر زندگي اش در ساعت 5/3 بعدازظهر روز 9 بهمن 61 و 14 ربيع الثاني 403 از اين دنياي پر از بلا و فتنه و رنگ و ديو بسته شد. خوش به حالش ...
حسن نيز به صف شهدا پيوست - او كه مثل تمام موجودات دنياي فاني بايد مي رفت، رفت اما به بهترين شكل مرگ ازدنيا رفت و عزت پيدا كرد - و پابه آخرت گذاشت در حالي كه بهترين رتبه و درجه و مقام را به خود اختصاص داد ... و بهترين نعمت ها و بركات آخرت را نصيب خودش كرد ... تمام نعمت هايي كه خداوند در بهشت خودش به شهيد وعده داده است ...
شهادت عجب نعمت بزرگ و درجه والايي است، وقتي بناست كه تمام آدميان را مرگ بگيرد.

 
ادامه نوشته

 

پايه گذار واحد اطلاعات - عمليات سپاه

تشکيل واحد اطلاعات - عمليات و تربيت کادر مجرب و آزموده

شهيد باقري شخصاً خود تربيت و آموزش اين نيروها را به عهده داشت تا پس از آموزش مسئولان و عناصر جمع آوري اطلاعات در هر محور عملياتي مشخص شده و منطقه اي را زير پوشش اطلاعاتي خود قرار دهند و خط و ربطهاي نيروهاي دشمن را با يكديگر شناسايي و به سردار باقري به منظور اقدامات بعدي گزارش نمايند. و اينگونه بود كه ظرف كمتر از سه ماه اين عوامل در همه محورهاي عملياتي جنوب با اقتدار تمام مستقر شده و در حكم چشم فرماندهي عمل نمودند.

ادامه نوشته

خاطرات شهید حسن باقری (تولد)

بسم رب الشهدا و المخلصين

خاطرات شهید حسن باقری (تولد)

سوم شعبان مصادف با 25/12/1334 نوزادي هفت ماهه در خانواده افشردي به دنيا امد كه از فرط ضعف و داشتن جثه نحيف هيچگونه اميدي در دل خانواده مبني بر زنده بودن يا نبودن ايجاد نمي نمود .

لذا خانواده در عين اضطراب و نگراني تنها راه چاره را در توسل به حضرت اباعبدالله الحسين (ع) ديدند يعني امامي كه تولد نوزاد مرهون تقارن با روز خجسته ولادت حضرتشان (ع) بود و بر او نام غلام حسين يعني غلامِ حسين (ع) را گذاردند .

پدر و مادر در اين انديشه و اميد بودند كه امام حسين (ع) دست رد بر آرزويشان نخواهد زد و قطعاً سلامتي حتمي نوزاد با توكل به خدا اجتناب ناپذير بوده و پيرو التجاء به آن امام همام تحقق خواهد يافت. لذا نذر نمودند پس از اطمينان از شفاي كامل وي ، طفل را به همراه خود به حرم مطهر حضرتشان (ع) مشرف نموده تا عرض ادب و تشكري به جهت سلامتي تمام و كمال وي از آن حضرت بنمايند.

پدر كه شغل كارمندي راه آهن را پيشه خود ساخته بود به تنهايي قادر به تأمين هزينه هاي زندگي نبود ، لذا همسر وفادار و مسئوليت پذير وي از طريق شغل خياطي كوشيد در كنار شوهر معاش خانواده را فراهم نمايد تا قدري از شدت و كثرت فشاري كه به لحاظ شغلي به همسر وارد مي ايد بكاهد

غلامحسين از زمان تولد تا مرز دو سالگي بيماريهاي هولناكي نظير سياه سرفه و ديفتري را پشت سر گذارد ولي خوشبختانه جان سالم بدر برد تا آنكه زماني كه خانواده مطمئن گرديدند زمان اداي دين و نذرشان فرا رسيده است به اتفاق غلامحسين دو ساله به كربلاي معلي مشرف شدند تا عرض ادب و ارادت خود را از مرحمتي كه امام حسين (ع) در حق خانواده افشردي و به ويژه طفل خردسال نموده بودند و خاصه به پدر و مادر روحي تازه دميده بودند بنمايند.

بازگشت غلامحسين از سفر زيارتي كربلا گويا در او احساسي را پديد آورده بود كه در انديشه و خلقيات و عمل او تأثيري مثبت و دل نشين بر جاي گذارده بود.

 

 

ادامه نوشته

۴

۳

۲

۱

سردار سرلشكر پاسدار جاويدالاثر حاج احمد متوسليان - فرمانده لشكر 27 محمدرسول‌الله-ص


سال 1332 و مقارن با كودتاي سياه آمريكايي در محله امامزاده سيداسماعيل خيابان مولوي تهران نوزادي چشم به جهان گشود كه ولادتش كاشانه كوچك مؤمن و زحمتكش «متوسليان يزدي» را غرق در نور و سرور مي‌كند. در گوش نو رسيده كوچك اذان و اقامه مي‌خوانند و او را احمد مي‌نامند.
مادرش مي‌گويد:
احمد كلاَ بچه ساكتي بود. مثل پسربچه‌هاي همسن و سال خودش نبود؛ شر و شوري نداشت. از همان كوچكي خيلي گوشه‌گير بود و هميشه‌ يك گوشه‌اي تنها براي خودش مي‌نشست.
احمد متوسليان دوران تحصيلات خود را در دبستان اسلامي «مصطفوي» سپري كرد. از همان كودكي ضمن اشتغال به درس و مدرسه به رغم نارسايي قلبي و ضعف توان جسمي در مغازه شيريني‌فروشي پدرش،‌ قنادي متوسليان يزدي واقع در بازار تهران كارگري كوشا و زحمتكش بود.
احمد دهساله بود كه قيام توفنده مدرم مسلمان تهران در پانزدهم خرداد 1342 در دفاع از رهبر رشيد نهضت حضرت امام خميني و سركوبي وحشيانه مردم توسط چكمه‌پوشان رژيم ستمشاهي را به نظاره نشست.
پس از پايان تحصيلات مقطع ابتدايي در هنرستان صنعتي اخباريون، ثبت‌نام كرد و در كلاس شبانه اين هنرستان مشغول به تحصيل در رشته برق صنعتي شد.

ادامه نوشته

زندگینامه شهید اقارب پرست

تاريخ تولد :1325.تاریخ شهادت : 25/7/1363.محل تولد :اصفهان  .طول مدت حیات :38.محل شهادت :جزيره مجنون مزار شهید:بهشت زهرا تهران

اصفهان شهري پر از صلابت اسلامي و مولد بسياري از عاشقان و ره يافتگان، در ارديبهشت ماه سال 1325 بار ديگر آغوشش را به روي يكي از ياوران دين خدا گشود. كودكي كه نامش را حسن ناميدند و در ارشادش بسيار كوشيدند. حسن كودكي را در ميان جو مذهبي و معتقد خانواده سپري كرد و وارد دبيرستان شد. با ورود به دبيرستان، فعاليت‌هاي مذهبي و فرهنگي او شدت يافت و در كنار دروس تحصيلي، مطالعه كتاب‌هاي آموزنده و مفيد، شركت در جلسات مذهبي و فراگيري درس عربي را نيز سرلوحه اقداماتش قرار داد. در سال 1343 ديپلمش را در رشته رياضي دريافت كرد و پس از مشورت و تفكر و تحقيق، تحصيل در دانشكده افسري ارتش را براي مسير زندگي انتخاب نمود

ادامه نوشته

تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود .رنگ به صورت نداشت .برادرش رسول در این عملیات شهید شده بود . هرچه اصرار کردم که شما برادر رسول هستید . باید برای مراسم تشییع و ختم ، خودتان را به اصفهان برسانید . می گفت : نه . آخر عصبانی شد و گفت : « مگر نمی بینی بچه ها کشیدند جلو . تازه اول عملیاته ، کجا بزارم بروم ؟ کنار بقیه ی برادرهای بسیجی اش ماند .»

کتاب خدمت از ماست صفحه 156

وصیت نامه  شهید محمد ابراهیم همت

 

نکته ی ظریفی که به چشم می خورد ، آن است که نخستین اقدام همت پس از پذیرفتن فرماندهی عملیات ، نوشتن وصیت نامه اش است:

بسم الله الرحمن الرحیم

....... هرچه داریم از شهدا داریم و انقلاب حاصل خون شهیدان است . هر شب ستاره ای به زمین می شکند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست .

مادر جان! می دانی تو را بسیار دوست دارم. همان سان که میدانی فرزندت چطور عاشق شهادت بود و به شهیدان عشق داشت .

مادر! جهل حاکم بریک جامعه ، انسانها را به تباهی می کشد و حکومت های طاغوتی مکمل این جهل اند . شاید قرن ها طول بکشد تا انسانی از سلاله پاکان متولد شود و رهبری یک جامعه سر در گم را در دست گیرد و امام تبلور سلاله ادامه دهندگان راه امامت و شهامت و شهادت است .

پدر و مادر! من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویش را گم و فراموش کنم . علی وار زیستن و علی وار شهید شدن ، حسین وار زندگی کردن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم .

مادر جان ! به خدا قسم اگر گریه کنی و به خاطر من گریه کنی ، اصلاً از تو راضی نخواهم بود . زینب وار زندگی کن و مرا به خدا بسپار .

« اَللهُمَ ارَزُقنَا تُوفِیقَ الشَهَادَهَ فِی سَبیِلِکَ »

اسلام دین مبارزه و جهاد است ودر این راه احتیاج به ایمان و صبرواستقامت دارد.

همسفران – رضا رئیسی – صفحه 42و43

 

شهید همت

صلابت و اقتدار و استقامت فراموش نشدنی این شهید والا مقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) در جریان عملیات خیبر در منطقه طلائیه و تصرف جزایر مجنون و حفظ آن با وجود پاتک های شدید دشمن از افتخارات جنگ محسوب می گردد.

مقاومت و پایداری آنان در جزایر به قدری تحسین برانگیز بود که حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یکی از اظهاراتش گفته است: « ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آن جا را بمباران شدید نمودیم که از جزایر مجنون جز تلی از خاکستر چیز دیگری باقی نیست .

اما حاج همت نیروها را پشت خاکریز جمع کرد و در زیر آتش شدید گلوله های دشمن با آنان به گفتگو ایستاد و آخرین جملات خود را که از عمق جانش بر می خاست بر زبان آورد:

« امام عزیزمان گفتند می بایست جزایر مجنون حفظ شوند . ما باید دستورات امام را که همان دستورات ولایت است ، عمل کنیم و برای این کار دو راه بیشتر نداریم : یااین که پرچم سرخ را به دست میگیریم و همگی میرویم وتا آخرین لحظه و تا آخرین قطره ی خون خود، در مقابل دشمن مقاومت می کنیم و می ایستیم و یا پرچم سفید به دست میگیریم و ذلت و خواری وننگ را برای اسلام و مسلمین به ارمغان می بریم .

حرفهای آتشین حاج همت موثر واقع شد و بار دیگر روحیه بسیجیان مقاومی که در مظلومیت کامل جزیره را حفظ می کردند بالا رفت . همگی تصمیم به ماندن و مقابله با دشمن گرفته و بر صفوف دشمن هجوم بردند . 

همسفران – رضا رئیسی – صفحه 250

خاطرات حج شهید همت

دوتایی با حاج احمد روی کاغذ هایی درشت نوشته بودند « الموت لامریکا »

کاغذها را لوله کرده بودند ، توی دستشان و کناری ایستاده بودند . یکیشان مخ یکی از شرطه ها را به کار گرفته بود . اون یکی دست گذاشته بود پشت شرطه . مثلاً گرم گرفته بودند . چند دقیقه بعد هم اشاره کردند . دست از سرش برداشتند و او راهش را کشید ورفت .

سر و صدای عرب می آمد . ریخته بود دور و بر شرطه های از همه جا بی خبر . بیچاره تازه فهمیده بود چه رو دستی خورده . پشتش برچسب « الموت لامریکا»  زده بودند .

خاطرات شهید همت

حاجی مقید بود نمازش را اول وقت بخواند . یک شب پیش از عملیات مسلم بن عقیل ایشان به خانه آمد . سرتاپایش خاک آلود و چشمانش قرمز بود . بیماری سینوزیت و سرماخوردگی داشت . اگرچه حرفی نمی زد ولی معلوم بود که خیلی ناراحت و بیماراست . وضو گرفت تا نماز بخواند .من گفتم : حال شما خوب نیست ، اول غذا بخورید بعد نمازتان را بخوانید . گفت : « من به سرعت آمده ام که نمازم را اول وقت بخوانم . آن شب چنان بیمار بود که من ترسیدم در حال نماز خواندن زمین بیفتد ، به همین خاطر هم پهلویش ایستادم تا اگر خواست زمین بخورد او را بگیرم . با این حال مریضی که داشت نمی خواست نمازش را از اول وقت به عقب بیندازد.

ستاره ای در زمین – نویسنده دکتر محسن پرویز – صفحه94

زندگینامه شهیدمحمد ابراهیم  همت

شهید محمد ابراهیم همت در 12 فروردین سال 1333ه.ش در شهر شهرضا در استان اصفهان به دنیا آمد وی پس از اخذ دیپلم به دانشسرای تربیت معلم اصفهان وارد شد و با اتمام تحصیل و خدمت سربازی ،تدریس در مدارس شهرضا را آغاز کرد .

همت از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران ، به عضویت این نهاد در آمد و در اوایل سال 1359 برای دفع نا آرامی های پاوه راهی این شهر گردید . حاج ابراهیم همت حدود 2 سال درکردستان بود و در این مدت بیش از 20 عملیات کوچک و بزرگ را فرماندهی کرد ولی از آن پس راهی جبهه های جنوب گردید و فرماندهی تیپ محمد رسول الله را برعهده گرفت در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مظلوم لبنان راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت . حضور در عملیات بزرگ بیت المقدس و آزاد سازی خرمشهر و فرماندهی عملیات رمضان و مسلم بن عقیل در این دوران روی داده . در عملیات والفجر مقدماتی شهید حاج محمد ابراهیم همت مسئولیت سپاه یازدهم قدر را که شامل لشکر 27 محمد رسول الله ، لشکر 31 عاشورا ، لشکر نصر و تیپ 10 سید الشهدا (ع) بود را بر عهده گرفت .

سرانجام فرمانده نامدار لشکر 27 محمد رسول الله در جریان عملیات بزرگ خیبردر تاریخ 24/12/62 ، به معشوق حقیقی رسید و در گلزار شهدای شهرضا به خاک سپرده شد .

 

از دامن زن مرد به معراج ر.ود

بر دامن مادر شهیدان  صلوات

اللهم صلی علی محمد وآل محمد (ص)