من کنارت بودم ونشناختی

یک شبی مجنون نمازش را شکست

 

 بی وضو  در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود

 

فارغ از جام الستش کرده بود

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

 

برصلیب عشق دارم کرده ای

 

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

 

 من که مجنونم تو مجنونم نکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم

 

 این تو و لیلای تو من نیستم

 

گفت : ای دیوانه ،لیلایت منم

 

در رگت پیدا وپنهانت منم

 

سالها باجور لیلا ساختی

 

 من کنارت بودم ونشناختی

 

مرگ برامریکا

مرگ بر امریکا

آمریکا مرگ به نیرنگ تو

خون جوانان ما میچکد ازچنگ تو

چه زود روحانی این شعارها رو فراموش کرد.

شهدای فتنه ۸۸ افضل از شهدای دیگر هستند .

شهید غلام کبیری

مادر شهيد حسين غلام كبيري مي‌گويد: باور كنيد آن شب اگر مي‌دانستم كه فرزندم كجا مي‌رود و نتيجه‌اش چه خواهد شد من هم پا به پاي او براي دفاع از اسلام مي‌رفتم.

به گزارش فارس،با نزديك شدن سالگرد انتخابات روزهاي تلخ و شيرين آن براي ملت تداعي مي‌شود از جمله شيريني‌ها حضور 85 درصدي مردم در پاي صندوق‌هاي راي و آزموده شدن برخي خواص در فتنه‌اي دشمنان انقلاب اسلامي و از جمله تلخي‌ها از دست‌دادن چندين جوان اين مرز بوم بدست فتنه‌‌گران كه البته شهادت هديه‌ خداوند به آنها بود.

شهيد حسين غلام كبيري 18 ساله از جمله اين جوان‌هاي بود كه در 24 خرداد ماه 88 توسط اغتشاشگران مجروح شده و روز بعد به درجه رفيع شهات نائل آمد.

در اين باره پيش از اين محمدجواد صادقي فرمانده پايگاهي كه وي در آن حضور داشته،گفته بود حسين غلام كبيري از نيروهاي گردان عاشورا و جانشين عمليات پايگاه مقاومت حجتيه حوزه 355 نيروي مقاومت شهرري بود كه حضور فعالي در بسيج داشت. طي اغتشاشات اخير، وي از نيروهاي آماده‌باش و داوطلب در ايجاد آرامش بود كه 3 روز قبل از شهادت، حكم مأموريت از طرف فرمانده ناحيه مقاومت بسيج دريافت كرده بود و ساعت 12 شب 25 خرداد با اعلام اغتشاش در اطراف سعادت‌آباد، به همراه فرمانده گردان عاشورا و نيروي بسيج اكيپ موتور ‌سوار به سمت سعادت‌آباد رفتند، گروه شهيد كبيري و 4 نفر از دوستانش كنار جاده با موتور ايستاده بودند كه پرايد مشكي رنگ با وارد كردن ضربه سختي به شهيد كبيري متواري شد؛ با ضربه سختي كه به شهيد كبيري وارد شد، وي از ناحيه شكم و دو پا مجروح و همچنين دچار خونريزي داخلي شد و ساعت 2:30 دقيقه بامداد وي را به بيمارستان شهيد مدرس انتقال دادند شهيد كبيري بر اثر خونريزي داخلي به كما رفته و ساعت 3 بعدازظهر در بيمارستان شهيد مدرس به شهادت ‌رسيد و 4 نفر از دوستان وي كه ضربه به ناحيه كمر و صورت آنها اصابت كرده بود، در بيمارستان تحت درمان قرار گرفتند؛ با پيگيري پليس امنيت مشخص شد كه اين پرايد در چند نقطه ديگر نيز اين كار را انجام داده و متواري شده است.

فرمانده پايگاه بسيج حجتيه شهر ري در خصوص نحوه حضور شهيد‌ كبيري در پايگاه بسيج مي‌گويد: از دوران نوجواني در حقيقت از 4 سال گذشته در پايگاه حجتيه شهرري، فعاليت خود را به صورت جدي آغاز كرد، او روحيه امر به معروف فوق‌العاده‌اي داشت و از نيروهاي متعهد به انقلاب و اسلام بود كه در يادواره شهدا به عنوان نخستين داوطلب شركت مي‌كرد؛ حتي هنگام اعزام به ميدان سعادت‌آباد نخستين داوطلبي بود كه شجاعانه خود را آماده دفاع از دستاوردهاي انقلاب و اسلام كرد.

مادر شهيد با خوشحالي خطاب به قاتلان پسرش مي‌گويد كه ابر قدرت‌ها بدانند پشتيبان نظام و رهبري هستيم و اشك چشمانش آرام‌تر مي‌گويد: باور كنيد آن شب اگر مي‌دانستم كه فرزندم كجا مي‌رود و نتيجه‌اش چه خواهد شد من هم پا به پاي او براي دفاع از اسلام مي‌رفتم.

پدر شهيد كبيري نيز با بيان اينكه ساعت چهار صبح از مجروحيت فرزندش مطلع شده و سراسيمه خود را به بيمارستان رسانده است، مي‌گويد: «حسين را روي تخت ديدم، او دست مرا گرفت و مي‌خواست من را در آغوش بگيرد اما نتوانست. مسئولان بخش icu زماني كه متوجه وضع نامساعد فرزندم شدند من را از اتاق بيرون كردند، پزشك معالجش بيرون از اتاق به من گفت اگر خونريزي داخلي حسين بند بيايد، ما او را عصر براي عمل پايش به اتاق عمل مي‌بريم.تصميم گرفتيم به منزل برگرديم، در راه منزل بوديم كه دخترم تماس گرفت و گفت چرا رفتيد، با اين تماس دلم شكست و فهميدم كه حسين شهيد شده است.»

امروز در حالي يك‌سال از شهات شهيد كبيري مي‌گذرد كه هنرمندان ما حتي يك كليپ چند دقيقه‌اي برايش نساختند اما پروژه ندا آقا سلطان با 17هزار كليب رنگارنگ همراه بوده است

 

عجب از ما وا ماندگان زمین گیر که در جستجوی شهدا به قبرستانها می رویم این خود دلیلی است که ازحقیقت عالم هیچ نمی دانیم مرده آن است که از حقیقت عالم هیچ نمی داند ومرده تر از ما کیست شهدا شاهد برباطن عالمند . 

شعرمرتضی سید مردان قلم ،آوینی

بسمه تعالی

شهدا بر لبشان نقش رضایت دارند

به تبسم ،لبخند، صدهزاران سخن وشرح وحکایت دارند.

اینکه در قهقهه مستش بینی

آری این راویٍ فتح ،

مرتضی سید مردان قلم ،آوینی

او که دیده است حقیقت ها را

ناگزیر از نظر روزنۀ دور بینی

رازهایی گفته است :

گوشه ای زآنچه  ز چشمان همه بنهفته است.

روحش شاد وراهش پر رهرو باد.

روز جمعه‌اى كه مى‌آيد...

 ملت ايران در روز جمعه‌اى كه مى‌آيد،
يك سيلى سخت‌تر به چهره‌ى استكبار خواهد زد.
 دست خدا با شماست.
هدايت دلها و جانهاى ما به دست خداست.
امام خامنه ای -90/12/10

 

انتخابات

بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اقشار مردم و خانواده شهدا و ایثارگران

10/12/90

حقيقتاً انتخابات، سيلى به چهره‌ى دشمنان اين ملت است. آنچه مهم است، اين است كه مردم حضور پيدا كنند؛ البته اين هم مهم است كه به نامزدهاى صالح رأى بدهند. هر دو مهم است، ليكن حضور در درجه‌ى اول است. هرچه حضور مردم بيشتر باشد، پشتوانه‌ى مجلس شوراى اسلامى قوى‌تر باشد، مجلس محكم‌ترى، تواناترى، شجاع‌ترى تشكيل خواهد شد؛ صداى عموم مردم را ميتواند با قدرتِ تمام به گوش دنيا برساند. اين است كه اين حضور، حضور بسيار بااهميتى است؛ حضور بسيار باعظمتى است. و من تصورم اين است كه اين دفعه، اين نوبت انتخابات، حساسيتش از دفعات قبل هم شايد بيشتر است؛ به خاطر اينكه تيرهاى موجود در تركش استكبار عليه شما مردم تمام شده. هرچه ميتوانستند، ضربه زدند؛ هرچه داشتند و به عقلشان رسيده، فعاليت كردند؛ اين تيرهاى آخر است. بايد بايستيد؛ بايد به توفيق الهى، به فضل الهى، اراده و عزم خود را به رخ دشمن بكشيد تا بفهمد كه در مقابل اين ملت نميتواند مقاومت كند.

عاشق بود

خاطراتی  از شهید ردانی پور

پیرمرد گم شده بود ! مصطفی داد می زد : یعنی چه که گم شده است؟ مگر اسباب بازی است که گم شده است؟برین همون جایی رو که بودین بگردین . تا پیداش نکردین برنگردین .

رفته بودم شناسایی و توی خاک عراق ، پیرمرد راه را اشتباه رفته بود . هرچی دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم . حرف توی گوش مصطفی نمی رفت . می گفت باید برش گردانید . اون جای پدر ما بود . چه طور ولش کردین اومدین؟ نباید یه مو از سرش کم شه . « عاشق بود ، عاشق نیروهایش»

کتاب خدمت از ماست صفحه 52

وصیت

وصیت (خاطره شهید ردانی پور )

با چشم های قرمز و ورم کرده سرووضع خاکی رنگ و روی پریده و بی حال آمد . تکیه داد به دیوار حیاط . صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش . رفته بود ودم غروب برگشته بود . همه ریختند سرش که کجا بودی؟

همه رو نگران کردی . نا سلامتی امشب شب عروسیته ! باید حاضر بشی صدتا کار دیگه هم داریم  . سرش را پاییم انداخت گفت: « یکی از بچه ها را آورده بودند .وصیت کرده بود من برایش نماز بخوانم و توی قبر بزارمش .»

کتاب خدمت از ما صفحه 145

تلویزیون

خاطرات شهید خلبان باس بابایی 

درمنزل تلویزیون نداشتیم . روزی از طرف مسئولین یک دستگاه تلویزیون رنگی به خانه ما فرستاده شد . عباس در آن زمان در جبهه بود . من چون با خصوصیات او آشنا بودم از گرفتن آن خودداری کردم ، ولی در مقابل اصرار شدید آن را پذیرفتم . به ان دست نزدم تا شوهرم بیاید. وقتی از جبهه برگشت ، ماجرا را شرح دادم . فردای آن روز به خانه آمد و تلویزیون را با خود برد . وقتی بچه ها را ناراحت دید ، گفت: « بچه ها شما بابا را بیشتر دوست دارید یا تلویزون رنگی را ؟»   بچه ها گفتند :« بابا را.! » عباس گفت: « پس حالا که شما بابا دارید ، اجازه بدهید من این را به یکی از خانواده های شهدا بدهم تا دل بچه های این شهید که باباندارند کمی شاد شود . »    

سرو های سرخ نوشته غلامعلی رجایی صفحه 182