وصیت (خاطره شهید ردانی پور )

با چشم های قرمز و ورم کرده سرووضع خاکی رنگ و روی پریده و بی حال آمد . تکیه داد به دیوار حیاط . صبح زود با موتور آمده بودند دنبالش . رفته بود ودم غروب برگشته بود . همه ریختند سرش که کجا بودی؟

همه رو نگران کردی . نا سلامتی امشب شب عروسیته ! باید حاضر بشی صدتا کار دیگه هم داریم  . سرش را پاییم انداخت گفت: « یکی از بچه ها را آورده بودند .وصیت کرده بود من برایش نماز بخوانم و توی قبر بزارمش .»

کتاب خدمت از ما صفحه 145