مادر شهيد بروجردي در مورد فرار از سربازي و دستگيري فرزندش مي گويد : وقتي در هجده سالگي او را براي سربازي خبر كردند به مشهد رفت .
بعد از مدتي از دوستانش خداحافظي كرده بود و گفته بود من مي خواهم به تهران بروم ، گفته بودند : چرا ؟گفته بود : نمي خواهم براي اين شاه لعنتي خدمت كنم .

برگشت و به تهران آمد ،‌گفت : ما در يك آدرس به من بده مي خواهم بروم اهواز ، داييم را ببينم .
گفتم : تو رفتي سربازي ، چرا فرار كردي ؟! تورا مي گيرند . گفت : نه مرا نمي توانند بگيرند .
آدرس را گرفت ولي سر مرز او را ميگيرند وبعد از چند روز خبر آوردند كه فردي با اين مشخصات را در خوزستان سر مرز گرفتند ما رفتيم اهواز ، سراغ فرزندمان را از آگاهي گرفتيم . گفتند : ما خبر نداريم .بعد رفتيم دادسرا ،‌گفتند : برو سازمان امنيت اهواز ؛ من رفتم سازمان امنيت اهواز ، زنگ در را زدم ،‌عكسش هم دستم بود و گريه مي كردم.رئيس گفت ؛ چرا گريه مي كني ؟گفتم : پسرم از سربازي فرار كرده .
گفت : عكسش را ببينم ،‌عكسش را ديد و گفت : من او را مي شناسم اين شماره پرونده و پسرت هم در زندان سوسنگرد است .
رفتيم سوسنگرد ، زندان سازمان امنيت ، پس از مشكلات فراوان معلوم شد ايشان آنجا بود و پاهايش را آويزان كرده بودند بالا و سرش پايين و كتكش مي زدند .
بعدعكس را هم كه دستم بود ، گرفتند و بردند بالاي سرش و نشانش دادند .
گفتند : ببين مادرت آمده اينجا ، بالاي سرت ايستاده ، تو مي فهمي و همينطور اين پسر داشت شلاق مي خورد .
حوزه نظام وظيفه از او سوال مي كرد ،چرا فرار كردي ؟ مي گفت : من باز هم فرار مي كنم ، بعد او را به فرودگاه تهران منتقل كردند و ديگر او هر چه مي خواست، فعاليت مي كرد ...
وي پس از دوسال خدمت اجباري ، مبارزات سياسي خود را ادامه داد و معتقد بود براي سرنگوني رژيم طاغوت بايد مبارزه نظامي نيز كرد ، بنابراين در سال 1355 هـ . ش به اتفاق چند نفر از همرزمانش به سوريه رفتند و با امام موسي صدر و شهيد محمد منتظري تماس برقرار كردند و آموزشهايي ديدند . (فرماندهان شهيد ص18