خاطرات شهید دقایقی
ماشين كولر دار
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به مست خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استين كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شا چه جاي خنكي نشته ايد!»
سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»
وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شودم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»
نگه جهان نوردي ، قديم ز خود برون آ
كه ز خويش اگر گذشتي ، همه جا رسيده باشي
راوي: محمد صالحي
اتو كشي رزمنده ها
ما آن چنان حال و حوصله اي براي شستن لباسمان نداشتيم. در هور هم كه بوديم ، آب دم دستمان بود ؛ ولي چند دقيقه بيش تر براي شستن لباس – آن هم به شكل معمولي – وقت نمي گذاشتيم. تازه ، كم تر پيش مي آمد كه از مواد شوينده براي لباس شويي استفاده كنيم. اما اسماعيل خيلي مقيد بود كه لباسيش را با پودر شوينده و تميز بشويد و جالب اين كه اتو زدن را او به ما ياد داد. روزي به او گفتم: «لباس هايت را چه طور اتو مي زني؟»
پاسخ داد: «ببين! قشنگ از خط اتوي لباس ، تا مي كنم و مي گذارم زير پتو ، مي شه اتو!»
پيش از آن فكر مي كرديم كه ات را با خودش به خط آورده است!
وي به همان شكلي كه مي گفت ، لباس را تا مي زد و زير پتو يم انداخت و روي آن مي خوابيد. صبح كه بلند مي شد ، مي ديد صاف و مرتب است. آن جا بود كه به شوخي مي گفت: «اتو كشي رزمنده ها!»
در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
راوي: شعبان نصيري
شبي در قطار
شبي در مسير قم به اهواز ، با قطار اكسپرس خواب در سفر بوديم. دو نفر بالاي سرمان و رد يك جا دراز كشيده بودند. هر چه اسماعيل به آنان گفت كه اين طور خطرناك است و از بالا سقوط مي كنيد ، در گوششان فرو نرفت و با خنده و غرور جواني – اما به نرمي- نمي پذيرفتند. جا كم داشتيم و اسماعيل هم در پايين و روي كف كوپه خوابيد. نيمه شب صدايي خواب ما را آشفته و بد جوري بيدارمان كرد. صد ، صداي افتادن يكي از آن دو نفر روي اسماعيل بود. برخوردي كه آن شب از بردارم سر زد ، جز نمايش حلم و بردباري و گذشت چيزي نبود:
صبر كن بر تلخي كامي ها كه آخر روزگار
چشمه سار نوش سازد ، بوسه گاه نيش را
راوي: علي دقايقي (برادر شهيد)
فرغون
در عمليات خيبر (سال 1362) فرمانده گردان بود ؛ اما ديري نپاييد ؛ كوتاه بود و چون نسيم بهاري به ياد ماندني. روزهاي پيش از عمليات براي ديدارش به پادگان لشكر (17 علي ابن ابي طالب قم) رفتم. او را ديدم ؛ اما كجا و چه گونه؟
دو نفر را ديدم كه فرغوني پر از ظروف غذا را جهت شستشو مي بردند. نيروها زياد بودند و ظرف ها كفايت نمي كرد. آنان با عجله فرغون را مي راندند تا ظروف براي غذا خوردن بقيه بچه ها آماده شود. ممكن است باورتان نشود! اما واقعيتي بود كه ديدم. يكي از آنان ، سردار سبزمان ، اسماعيل دقايقي بود:
خواندم از آسمان چشمانت
سينه مصداق بي ريايي بود
چهره ات خاكي و غبار آلود
مثل مردان روستايي بود
راوي: اسماعيل محمدي
دژبان
نيمه شبي همراه با سردار و رئيس ستاد تيپ بدر از مأموريتي بر مي گشتيم و در حال وارد شدن به مقر تيپ – پادگان شهيد غيور اصلي – بوديم. ساعت 2 بود و خسته و كوفته ، و رمقي برايمان نماندنه بود. در آن وضعيت ، مقابل درب پادگان ، افراد دژباني ماشين را متوقف نمودند تا به بازرسي آن بپردازند. رئيس ستاد از اين كار آزده خطر و برآشفته شد و به آنان گفت: «اين ماشين فرمانده تيپ است! چرا بازرسي مي كنيد؟»
آنان در پاسخ گفتند: «ما وظيفه داريم كه همه ماشين ها را بازرسي كنيم.»
سردار با آرامش و خونسردي رو كرد به رئيس ستاد و گفت: «اشكال ندارد ، بگذاريد تا كارشان را انجام دهند.»
دوباره من به خوبي تو اعتراف مي كنم
دوباره در ضريح چشمت اعتكاف مي كنم
چه قدر راحت از خودت گذشتي از هميشه سبز
و من چقدر سخت با خودم مصاف مي كنم
راوي: ابومحمد الطيب
ظرف شستن
شهيد آقا «مهدي زين الدين» فرمانده سابق لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع) ، در جلسه اي آقا اسماعيل را به عنوان مسؤول واحد طرح و عمليات لشكر معرفي نمود. از اين بابت ، توفيق همكاري و خدمت گزاري در محضر او نصيبمان شد.
در آن روزها وي از حمله افرادي بود كه دروه عالي فرماندهي را سپري مي كرد و در زمينه هاي مختلف ، اطلاعات زيادي داشت. اما با اين وجود ، به گونه اي برخورد مي كرد كه هر كس با او آشنايي نداشت ، پاسدار عادي اش تلقي مي نمود. گاهي سهميه غذاي بچه ها را خودش از آشپزخانه مي آورد و گاهي هم به دور از چشمان ما به شست و شوي ظرف ها همت مي گمارد:
آسمان فرصت خوبي است اگر پر بكشيم
به افق هاي دل انگيز خدا سر بكشيم
جاي آن سر و همان سرو كه افتاد به خاك
بعد از اين در همه جا سرو و صنوبر بكشيم
راوي: علي حاجي زاده
سوز سرما
مدتي همراه با آقا اسماعيل در چادرها مستقر بوديم. هوا سرد بود و طاقت فرسا. اودر همه چيزش - غذا خوردن و خوابيدن و گفتگو كردن و ... _ در كنارمان بود و هرگز خود را تافته اي جدا بافته نمي دانست و امتيازي براي فرماندهي خويش قائل نبود.
وقتي كه رزمندگان در چادرهاي خود جمع مي شدند ، او وارد چادرهاي مجاهدين مي شد و به امور آنان رسيدگي مي كرد و از اوضاع و احوالشان مطلع مي شد. در يكي از همين شب ه ، با صحنه اي روبرو شد كه عاطفه اش را به جوش آورد.
يكي از مجاهدين را ديد كه پتو كم دارد و از سوز سرما به خود مي لرزد. در آن شب سرد و استخوان سوز ، كاري كه از او ساخته بود ، اين بود كه پتوهاي خود را بر روي آن مجاهد بكشد ، بي آن كه از خواب بيدار و يا متوجه شود.
نبري گمان كه يعني به خدا رسيده باشي
تو ز خود نرفته بيرون ، به كجا رسيده باشي
سرت از به چرخ سايد ، نخوري فريب عزّت
كه همان كف غباري به هوا رسيده باشي
رواي : هم رزم
ناله و نيايش
شب جمعه اي از شدت خستگي خوابيده بودم. نيمه هاي شب – در ساعت 3- از صداي ناله و نيايش بيدار شدم. چشمهايم را كه باز كردم ، سردار را ديدم كه چه پر سوز و بي قرار به نماز شب ايستاده است. از ديدن چنين صحنه زيبايي به وجد آمدم و عجيب غرق تماشايش شدم. وي با قرائت زيارت عاشور ، بر اين سوز و گداز افزود. وقتي كه به سجده رفت و زيارتش را با اين ذكر (اللهم ارزقني شفاعه الحسين ...) ادامه داد ، بر اين حال و هواي معنوي و عرفاني غبطه خوردم.
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
راوي: ابوحسن عامري
نظافت
صبح بود و رد كنار آقا اسماعيل نشسته و مشغول گفتگو بوديم كه مدير داخلي پادگان آمد و گفت: «مجاري آب و فاضلاب و دستشويي ها بسته شده و بايد كسي بيايد بازش كند.»
سردار گفت: «خب باشد. ترتيب كار را مي دهم.»
روز بعد ديديم كه آن كار انجام گرفته و سرويس آب و فاضلاب تر و تميز شده است. مدير داخلي را ديدم كه آمد به سردار گفت: «گره كار گشوده شد و ديگر نيازي به آوردن كسي نيست.»
سردار گفت: «بارك الله.»
يكي از بچه ها پرده از اين ماجرا برداشت و گفت: «خودم ديدم كه نيمه هاي شب ، آقا اسماعيل لباس بادگير پوشيده بود- كه بدنش نجس نشود- و نبه نظافت سرويس بهداشتي پرداخت.»
ما كه سرشار پاكي نبوديم
مثل مردان خاكي نبوديم
ما براي نگاه تو اي دوست
عاشق سينه چاكي نبوديم
راوي: احسان مداوي
منظره محبت
هرگاه كه مي خواست به قرارگاه برود- به سبب كمبود وسيله و امكانات – وانتي مي آمد تا او را به آن جا ببرد. بچه هايي كه به مرخصي و يا براي خريد انجام كاري به شهر مي رفتند ، دور ماشين جمع مي شدند ، تا با آقا اسماعيل هم راه شوند. هميشه كه با چنين صحنه اي روبه رو مي شدم ، او را در عقب وانت مي ديدم. اصرار زياد بچه ها هم براي نشستن او در جلوي ماشين كار ساز نبود. عجب منظره اي بود! هيچ كس پي نمي برد كه فرمانده اينان كيست! مگر از چهره نوراني و يا نوراني تر او. وانت حركت مي كرد و يك دنيا محبت ، معرفت و معنيوت را با خودش مي برد:
ياد آن فرصت كه عيش رايگاني داشتيم
سجده اي – چو ٍآسمان- بر آستاني داشتيم
ياد آن سامان جمعيت كه در صحراي شوق
بس كه مي رفتيم از خود ، كارواني داشتيم
هر قدر او چهره مي افروخت ما مي سوختيم
در خور عرض بهار او خزاني داشتيم
رواي: شعبان نصيري
كريمانه
من سردار نمي شناختم ؛ ولي هر روز مي ديدم كه كسي مي آيد و چادرها و آبگير ها را ترو تميز مي كند. با خودم فكر مي كردم كه اين شخص فقط چنين وظيفه اي دارد. يك روز هر چه چشم به راهش بودم تا بيايد و باز به نظافت و انجام وظايفش بپردازد ، پيدايش نشد و احساس كردم كه او از زير كار شانه خالي مي كند. از اين رو ، خود به سراغش رفتم و گفتم: «چرا امروز نيامدي؟!»
او در پاسخ گفت: «چشم الان مي آيم.»
مجاهديني كه نظاره گر چنين صحنه اي بودند سخت ناراحت شدند و گفتند ، «تو چه مي گويي؟ او فرمانده لشكر است.»
من كا از اين نظر احساس شرمندگي مي كردم ؛ در صدد عذر خواهي برآمدم. اما او بود كه كريمانه و با متانت گفت: «اشكال ندارد.» و با خنده از كنار ماجرا گذشت. وي سردار سلحشور اسماعيل دقايقي بود:
در همه روي زمين مي شود انگشت نما
هر كه چون مه به تمامي شو از خودشكنان
راوي: هم رزم
همراه با آقا اسماعيل از سه راه خرمشهر به مست خط رد حركت بوديم. ماشين ما يك استين كولردار بود. چند نفر از بسيجي ها به محض ديدن استيشن ، دست بلند كردند . من هم مشتاقانه پا روي ترمز نهادم و آنها را سوار كردم. يكي از آنان ، همين كه سوار شد و هواي خنك داخل را احساس كرد ، با لحن خاصي گفت: «واي ، شا چه جاي خنكي نشته ايد!»
سردار با شنيدن اين جمله در خود فرو رفت و چيزي نگفت ؛ ولي وقتي آنان پياده شدند ، به كولر اشاره كرد و گفت: «خاموشش كن!»
وي بعد از آن روز ، ديگر سوار ماشين كولردار نشد و به تردد با يك ماشين آمبولانس قناعت كرد. روزي – در آمبولانس- سر صحبت را باز كرد و گفت: «من چون فرمانده هستم ماشين كولردار سوار شودم و بچه بسيجي ها در هواي گرم بسر ببرند؟!»
نگه جهان نوردي ، قديم ز خود برون آ
كه ز خويش اگر گذشتي ، همه جا رسيده باشي
راوي: محمد صالحي
اتو كشي رزمنده ها
ما آن چنان حال و حوصله اي براي شستن لباسمان نداشتيم. در هور هم كه بوديم ، آب دم دستمان بود ؛ ولي چند دقيقه بيش تر براي شستن لباس – آن هم به شكل معمولي – وقت نمي گذاشتيم. تازه ، كم تر پيش مي آمد كه از مواد شوينده براي لباس شويي استفاده كنيم. اما اسماعيل خيلي مقيد بود كه لباسيش را با پودر شوينده و تميز بشويد و جالب اين كه اتو زدن را او به ما ياد داد. روزي به او گفتم: «لباس هايت را چه طور اتو مي زني؟»
پاسخ داد: «ببين! قشنگ از خط اتوي لباس ، تا مي كنم و مي گذارم زير پتو ، مي شه اتو!»
پيش از آن فكر مي كرديم كه ات را با خودش به خط آورده است!
وي به همان شكلي كه مي گفت ، لباس را تا مي زد و زير پتو يم انداخت و روي آن مي خوابيد. صبح كه بلند مي شد ، مي ديد صاف و مرتب است. آن جا بود كه به شوخي مي گفت: «اتو كشي رزمنده ها!»
در اين بازار اگر سودي است با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
راوي: شعبان نصيري
شبي در قطار
شبي در مسير قم به اهواز ، با قطار اكسپرس خواب در سفر بوديم. دو نفر بالاي سرمان و رد يك جا دراز كشيده بودند. هر چه اسماعيل به آنان گفت كه اين طور خطرناك است و از بالا سقوط مي كنيد ، در گوششان فرو نرفت و با خنده و غرور جواني – اما به نرمي- نمي پذيرفتند. جا كم داشتيم و اسماعيل هم در پايين و روي كف كوپه خوابيد. نيمه شب صدايي خواب ما را آشفته و بد جوري بيدارمان كرد. صد ، صداي افتادن يكي از آن دو نفر روي اسماعيل بود. برخوردي كه آن شب از بردارم سر زد ، جز نمايش حلم و بردباري و گذشت چيزي نبود:
صبر كن بر تلخي كامي ها كه آخر روزگار
چشمه سار نوش سازد ، بوسه گاه نيش را
راوي: علي دقايقي (برادر شهيد)
فرغون
در عمليات خيبر (سال 1362) فرمانده گردان بود ؛ اما ديري نپاييد ؛ كوتاه بود و چون نسيم بهاري به ياد ماندني. روزهاي پيش از عمليات براي ديدارش به پادگان لشكر (17 علي ابن ابي طالب قم) رفتم. او را ديدم ؛ اما كجا و چه گونه؟
دو نفر را ديدم كه فرغوني پر از ظروف غذا را جهت شستشو مي بردند. نيروها زياد بودند و ظرف ها كفايت نمي كرد. آنان با عجله فرغون را مي راندند تا ظروف براي غذا خوردن بقيه بچه ها آماده شود. ممكن است باورتان نشود! اما واقعيتي بود كه ديدم. يكي از آنان ، سردار سبزمان ، اسماعيل دقايقي بود:
خواندم از آسمان چشمانت
سينه مصداق بي ريايي بود
چهره ات خاكي و غبار آلود
مثل مردان روستايي بود
راوي: اسماعيل محمدي
دژبان
نيمه شبي همراه با سردار و رئيس ستاد تيپ بدر از مأموريتي بر مي گشتيم و در حال وارد شدن به مقر تيپ – پادگان شهيد غيور اصلي – بوديم. ساعت 2 بود و خسته و كوفته ، و رمقي برايمان نماندنه بود. در آن وضعيت ، مقابل درب پادگان ، افراد دژباني ماشين را متوقف نمودند تا به بازرسي آن بپردازند. رئيس ستاد از اين كار آزده خطر و برآشفته شد و به آنان گفت: «اين ماشين فرمانده تيپ است! چرا بازرسي مي كنيد؟»
آنان در پاسخ گفتند: «ما وظيفه داريم كه همه ماشين ها را بازرسي كنيم.»
سردار با آرامش و خونسردي رو كرد به رئيس ستاد و گفت: «اشكال ندارد ، بگذاريد تا كارشان را انجام دهند.»
دوباره من به خوبي تو اعتراف مي كنم
دوباره در ضريح چشمت اعتكاف مي كنم
چه قدر راحت از خودت گذشتي از هميشه سبز
و من چقدر سخت با خودم مصاف مي كنم
راوي: ابومحمد الطيب
ظرف شستن
شهيد آقا «مهدي زين الدين» فرمانده سابق لشكر 17 علي بن ابي طالب (ع) ، در جلسه اي آقا اسماعيل را به عنوان مسؤول واحد طرح و عمليات لشكر معرفي نمود. از اين بابت ، توفيق همكاري و خدمت گزاري در محضر او نصيبمان شد.
در آن روزها وي از حمله افرادي بود كه دروه عالي فرماندهي را سپري مي كرد و در زمينه هاي مختلف ، اطلاعات زيادي داشت. اما با اين وجود ، به گونه اي برخورد مي كرد كه هر كس با او آشنايي نداشت ، پاسدار عادي اش تلقي مي نمود. گاهي سهميه غذاي بچه ها را خودش از آشپزخانه مي آورد و گاهي هم به دور از چشمان ما به شست و شوي ظرف ها همت مي گمارد:
آسمان فرصت خوبي است اگر پر بكشيم
به افق هاي دل انگيز خدا سر بكشيم
جاي آن سر و همان سرو كه افتاد به خاك
بعد از اين در همه جا سرو و صنوبر بكشيم
راوي: علي حاجي زاده
سوز سرما
مدتي همراه با آقا اسماعيل در چادرها مستقر بوديم. هوا سرد بود و طاقت فرسا. اودر همه چيزش - غذا خوردن و خوابيدن و گفتگو كردن و ... _ در كنارمان بود و هرگز خود را تافته اي جدا بافته نمي دانست و امتيازي براي فرماندهي خويش قائل نبود.
وقتي كه رزمندگان در چادرهاي خود جمع مي شدند ، او وارد چادرهاي مجاهدين مي شد و به امور آنان رسيدگي مي كرد و از اوضاع و احوالشان مطلع مي شد. در يكي از همين شب ه ، با صحنه اي روبرو شد كه عاطفه اش را به جوش آورد.
يكي از مجاهدين را ديد كه پتو كم دارد و از سوز سرما به خود مي لرزد. در آن شب سرد و استخوان سوز ، كاري كه از او ساخته بود ، اين بود كه پتوهاي خود را بر روي آن مجاهد بكشد ، بي آن كه از خواب بيدار و يا متوجه شود.
نبري گمان كه يعني به خدا رسيده باشي
تو ز خود نرفته بيرون ، به كجا رسيده باشي
سرت از به چرخ سايد ، نخوري فريب عزّت
كه همان كف غباري به هوا رسيده باشي
رواي : هم رزم
ناله و نيايش
شب جمعه اي از شدت خستگي خوابيده بودم. نيمه هاي شب – در ساعت 3- از صداي ناله و نيايش بيدار شدم. چشمهايم را كه باز كردم ، سردار را ديدم كه چه پر سوز و بي قرار به نماز شب ايستاده است. از ديدن چنين صحنه زيبايي به وجد آمدم و عجيب غرق تماشايش شدم. وي با قرائت زيارت عاشور ، بر اين سوز و گداز افزود. وقتي كه به سجده رفت و زيارتش را با اين ذكر (اللهم ارزقني شفاعه الحسين ...) ادامه داد ، بر اين حال و هواي معنوي و عرفاني غبطه خوردم.
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود
راوي: ابوحسن عامري
نظافت
صبح بود و رد كنار آقا اسماعيل نشسته و مشغول گفتگو بوديم كه مدير داخلي پادگان آمد و گفت: «مجاري آب و فاضلاب و دستشويي ها بسته شده و بايد كسي بيايد بازش كند.»
سردار گفت: «خب باشد. ترتيب كار را مي دهم.»
روز بعد ديديم كه آن كار انجام گرفته و سرويس آب و فاضلاب تر و تميز شده است. مدير داخلي را ديدم كه آمد به سردار گفت: «گره كار گشوده شد و ديگر نيازي به آوردن كسي نيست.»
سردار گفت: «بارك الله.»
يكي از بچه ها پرده از اين ماجرا برداشت و گفت: «خودم ديدم كه نيمه هاي شب ، آقا اسماعيل لباس بادگير پوشيده بود- كه بدنش نجس نشود- و نبه نظافت سرويس بهداشتي پرداخت.»
ما كه سرشار پاكي نبوديم
مثل مردان خاكي نبوديم
ما براي نگاه تو اي دوست
عاشق سينه چاكي نبوديم
راوي: احسان مداوي
منظره محبت
هرگاه كه مي خواست به قرارگاه برود- به سبب كمبود وسيله و امكانات – وانتي مي آمد تا او را به آن جا ببرد. بچه هايي كه به مرخصي و يا براي خريد انجام كاري به شهر مي رفتند ، دور ماشين جمع مي شدند ، تا با آقا اسماعيل هم راه شوند. هميشه كه با چنين صحنه اي روبه رو مي شدم ، او را در عقب وانت مي ديدم. اصرار زياد بچه ها هم براي نشستن او در جلوي ماشين كار ساز نبود. عجب منظره اي بود! هيچ كس پي نمي برد كه فرمانده اينان كيست! مگر از چهره نوراني و يا نوراني تر او. وانت حركت مي كرد و يك دنيا محبت ، معرفت و معنيوت را با خودش مي برد:
ياد آن فرصت كه عيش رايگاني داشتيم
سجده اي – چو ٍآسمان- بر آستاني داشتيم
ياد آن سامان جمعيت كه در صحراي شوق
بس كه مي رفتيم از خود ، كارواني داشتيم
هر قدر او چهره مي افروخت ما مي سوختيم
در خور عرض بهار او خزاني داشتيم
رواي: شعبان نصيري
كريمانه
من سردار نمي شناختم ؛ ولي هر روز مي ديدم كه كسي مي آيد و چادرها و آبگير ها را ترو تميز مي كند. با خودم فكر مي كردم كه اين شخص فقط چنين وظيفه اي دارد. يك روز هر چه چشم به راهش بودم تا بيايد و باز به نظافت و انجام وظايفش بپردازد ، پيدايش نشد و احساس كردم كه او از زير كار شانه خالي مي كند. از اين رو ، خود به سراغش رفتم و گفتم: «چرا امروز نيامدي؟!»
او در پاسخ گفت: «چشم الان مي آيم.»
مجاهديني كه نظاره گر چنين صحنه اي بودند سخت ناراحت شدند و گفتند ، «تو چه مي گويي؟ او فرمانده لشكر است.»
من كا از اين نظر احساس شرمندگي مي كردم ؛ در صدد عذر خواهي برآمدم. اما او بود كه كريمانه و با متانت گفت: «اشكال ندارد.» و با خنده از كنار ماجرا گذشت. وي سردار سلحشور اسماعيل دقايقي بود:
در همه روي زمين مي شود انگشت نما
هر كه چون مه به تمامي شو از خودشكنان
راوي: هم رزم
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:52 توسط سلمان
|