كودكانه

سال 1364 بود و در منطقه بانه ، مشغول نبرد در خطوط پدافندي بوديم. سردار و فرماندهان ديگر لشكر در اتاق طرح و عمليات گرد هم آمده بوديم تا نقشه منطقه- و موقعيت ارتش عراق ، منافقين و گروهك ها ضد انقلاب – مرد بحث و بررسي قرار گيرد. در ضمن بحث و گفتگو ، ابراهيم فرزند خردسال سردار ، مشغول بازي كودكانه خويش بود. گاهي به اين سو و آن سو مي رفت و گاهي بر دوش پدر مي نشست و يا بر سر و پاي او مي پريد. با خود گفتيم: «الان آقا اسماعيل فرزندش را ساكت مي كند و او را كنار مي گذارد.» اما با تعجب ديديم كه نقشه را كنار گذاشت وبه بازي با ابراهيم و نوازش او مشغول شد و چون سر و كارش با كودك افتاده بود ، به شكل كودكانه رفتار مي كرد تا فرزند خوردسالش را جذب كند. يكي دو تني از فرماندهان از سر اعتراض گفتند كه «ابو ابراهيم ما كجا و شما كجا؟! بچه ات را كنار بگذار!» آن جا بود كه سردار زبان به ذكر حقوق خانواده و كودك و رعايت امور تربيتي و عاطفي گشود و نكات اخلاقي و آموزنده اي را بيان نمود:

حسرت اَلاّ كلنگ و تاب يادت هست

 ناگهان يك سكه ناياب يادت هست؟

 حفظ كردم شعر فرزندان ايران را

 بيت بيتش ناب ناب ناب يادت هست؟

 من كه يادم نيست آن روزي كه خط خوردم چندسالم بود

 «بابا... آب..» يادت هست؟

راوي ابوميثم صادقي