خاطرات شهید دقایقی
هوا «بس ناجوانمردانه» گرم بود و در ساختماني سيماني مستقر بوديم. وي از صبح زود تا آخر شب ، از اين سو به آن سو مي رفت. يا در جلسه بود و يا در خط مقدم و يا ... وقتي هم مي آمد ، خسته و خيس عرق بود و جاي مرتب و خنكي براي استراحت نداشت ، وسيله خنك كننده هم يا كولر آبي بود و يا پنكه. از اين رو ، يك دستگاه كولز گازي را آوردند تا در اتاقش به كار گيرند. او مخالفت كرد و گفت: «براي من سخت است كه از كولر گازي استفاده كنم و بچه ها زير پنكه و كولر آبي باشند!» سردار دستور داد كه كولر گازي را با اتاق بچه هاي عمليات ببرند ؛ تا هرگاه خسته بود براي رفع خستگي به آن جا برود و در ضمن براي بچه هاي ديگر هم قابل استفاده باشد. كم كم اين از خود گذشتگي زبانزد بچه ها شد كه براي سردار دقايقي كولر آورده اند و او نپذيرفته است و چنين و چنان. اين حركت خالصانه بر حسن شهرتش افزود: ما كه دل دادگان درويشيم
كي به دنبال خواهش خويشيم
راوي: ابوبهاء الدين