خاطره ای از شهید مجید بقایی
چهلمین نفر
مرتضی روی خم زانوها نشست و بند پوتینش را محکم کرد . دوباره از گوشه چشم به مجید نگاه کرد . حرفی برای گفتن نداشت . می دانست او دلتنگ است . این را از طرز نگاهش به غروب فهمیده بود . رضوانی ساعتش را نگاه کرد و گفت: حسن باقری باید تا الان می رسید . مجید نگاهش را از غروب خورشید برداشت . چشمانش پر از غصه بود . با این حال لبخند زد و گفت: حسن آقا بدقول نیست .
با شنیدن صدای موتور ماشین ، نگاهها به بیرون کشیده شد . مرتضی از جا بلند شد و گفت: آمدند.
با آمدن حسن باقری نقشه روی میز پهن شد . مجید هنوز دلش در جای دیگری پرپر می زد . حسن باقری در حالیکه به نقشه زل زده بود ، ناگهان سرش را بلند کرد : حال و هوای دیگری داری دکتر ؟
مجید به خودش آمد . مرتضی گفت: من فکرمی کنم چون دکتر نتوانسته همراه با بچه ها به دیدار امام (ره) برود ناراحت است .
- شما که بهتر می دانید حسن آقا ، دوست داشتم با بچه ها بروم ولی خب ...
مجید حس و حالی داشت که نمی توانست به زبان بیاورد . سه ساعت بعد روی طرح و نقشه ی عملیات به نتیجه رسیدند . مجید گفت: اگر قرار است شناسایی دقیق انجام بگیرد باید زودتر شروع کنیم . حسن باقری ادامه داد: به نظر من تا عملیات شروع نشده به بهبهان برو ! بالاخره پدرو مادرت هم از تو سهمی دارند . مجید به فکر فرو رفت و گفت: حالا که اصرار می کنید باشد . می روم انشاء الله پس فردا بر می گردم تا طبق برنامه به کارها برسیم .
بعد سوار ماشین شد و راه افتاد . بیشتر از 40 کیلومتر نرفته بود که پا روی ترمز گذاشت . حال عجیبی داشت . قرآن کوچکی را که همیشه در جیب داشت بیرون آورد و بوسید و به پیشانی گذاشت . اشک در چشمش حلقه بست . خاموش شد و گفت: باید برگردم .
راه آمده را دوباره برگشت . وقتی به قرارگاه رسید همه با تعجب نگاهش کردند . حسن باقری خیره نگاهش کرد .قلاوند جلو دوید و زیر بغل مجید را گرفت .
- ببین دکتر اگر برگشتی که بمانی باید بگویم فعلاً اینجا هیچ کس منتظرت نیست .
لبخند کمرنگی روی لبهای مجید بازی کرد . حسن باقری گفت: هیچ وقت نباید به آقا مجید اصرار کنید . این مرد دلش پر از الهام است . خودش می داند چکارکند .
مجید گفت: احساس کردم به جای رفتن به بهبهان ، اگر کنار بسیجی ها باشم بهتر است .
پس فردا برای شناسایی منطقه برویم ...
آن شب مجید خوابش نمی برد . دفترچه اش را باز کرد و اشک در چشمش حلقه بست . اسم سی و نه نفر از شهدا را دراین دفترچه یادداشت کرده بود . همه از دوستانش بودند . به دفترچه نگاه می کرد و با آنها حرف می زد . خودکارش را برداشت و ناخود آگاه شماره 40 رادر انتهای صفحه دفترچه نوشت . با رسیدن صبح وضو گرفت و نمازش را خواند . هنوز آفتاب بهمن ماه روی تپه ماهور ها نتابیده بود که شش فرمانده به راه افتادند.
قلاوند وقتی او را غرق در افکارش دید گفت: بالاخره سوره والفجر را حفظ کردی یا نه؟
مجید گفت: « بله فکر می کنم امروز بتوانم سوره والفجر را از حفظ بخوانم . »
صدای غرش توپ ها از جایی دور به گوش می رسید . دو جیپ همچنان پر شتاپ می رفتند . و طوفانی از خاک را پشت سر می گذاشتند . فرماندهان به طرف دیدگاه حرکت کردند. ثبت و شناسایی موقعیت دشمن یک ساعتی طول کشید . با شنیدن اذان ظهر مجید آستین بالا زد :
- بریم سنگر های عقب نمازمان را بخوانیم .
ناگهان صدای انفجار مهیبی شنیده شد . کسی فریاد می زد و همه را به اسم می خواند .
- برادرهاهمه سالمند ؟
همه سالم بودند . گلوله ی توپ در کمترین فاصله به آنها منفجر شده بود .
حسن باقری رو به محمد کرد و گفت: به سنگر خمپاره ارتشی ها برو و مختصات این تپه را بگیر تا شناسایی مان کامل شود .
محمد پر سرعت دوید . گلوله توپ پی در پی در اطراف آنها منفجر می شد . طولی نکشید که محمد مختصات را گرفت و به طرف سنگر فرماندهان به راه افتاد . صدای انفجار زمین را لرزاند . دوباره همه جا در ابری از غبار و دود فرو رفت .محمد دوید.صدای ناله و شهادتین از هر طرف بلند بود . مرتضی در حالی که خون صورتش را گرفته بود ، از جا بلند شد . مجید را که دید به زمین افتاده ؛ لنگ لنگان به طرفش رفت . سرش را بالا گرفت تا بهتر نفس بکشد . از دو پای قطع شده خون بیرون می زد . فریاد کشید بی سیم بزنید آمبولانس بفرستند .
همه غرق د رخون بودند . لبهای رنگ پریده ی مجید آرام تکان می خورد . ده دقیقه بعد خون ردیف چهلم دفترچه را قرمز کرده بود .
سایت ساجد