خاطرات شهیدمجید بقایی
رسول روپوش پرستاری اش را مرتب کرد . سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند . احساس می کرد نگاهی مراقبش است . اضطراب داشت و لب و دهانش مثل چوب خشک شده بود . به ایستگاه پرستاری که رسید پا سست کرد . مردی که لباس شخصی به تن داشت ، مشکوک نگاهش کرد . رسول نمی خواست بایستد ، اما ایستاده بود . حالا دیگر برای ایستادنش باید دلیل پیدا می کرد . ناخود آگاه دستش را به طرف لیست بیماران دراز کرد . هنوز انگشتانش گیره ی سرد فلزی را لمس نکرده بود که مرد لباس شخصی دست او را گرفت . چه کاره ای؟ با لیست چکار داری ؟ خانم دانا کلاه پرستاری اش را به سرش مرتب کرد و لبخند زد . مرد لباس شخصی نگاهش را به طرف او انداخت . هنوز دست رسول را رها نکرده بود . خانم دانا آرام و شمرده حرفش را زد . شما نگران نباشید جناب ، ایشان تزریقات تخصصی را انجام می دهند . ! نفس گره شده ی رسول از سینه اش رها شد . به خیالش هم نمی رسید که خانم دانا در این تنگنا به دادش برسد . مرد لباس شخصی دست او را رها کرد و خیره سر تاپایش را برانداز کرد . سنگینی نگاه مرد لباس شخصی را از پشت سر هم می توانست حس کند . تا به اتاق شماره دوازده برسد ، نفس خودش را حبس کرده بود . داخل اتاق که شد ، راه نفس را باز کرد . صدای ضربان قلبش را می شنید . به مرد مجروحی که در اتاق بستری شده بود نگاه کرد .
سکوت کرد . هیچ صدایی به جز صدای نفس مرد مجروح شنیده نمی شد . باید عجله می کرد . با گامهای بلند خودش را به تخت مجروح نزدیک کرد . چشمان مرد مجروح نیمه باز شد . رسول لبخند زد . فرصتی نبود . باید ماموریتش را انجام میداد .
- سلام ، من 1416011 هستم .
چشمان مرد مجروح کاملاً باز شد . نگاهش پر از سوال بود . رسول ماسک اکسیژن را از روی صورت او برداشت .مرد مجروح خیره نگاه کرد . رسول برگشت و نگاه مضطربش را به در ورودی دوخت . صدای نالانمرد مجروح او را به خود آورد . تکرار کن ... حواسم را نمی توانم خوب جمع کنم . رسول دهانش را به گوش مرد مجروح گذاشت و شمرده تر از دفعه قبل شماره ی
شناسایی را تکرار کرد .رسول سرنگ آماده را به مرد مجروح نشان داد و گفت : کمی زودتر دیر بروم شک می کنند .
مرد مجروح دهانش را باز کرد . صدایش خش دار بود و به سختی شنیده می شد . شمال غربی ... جاری .
آدرس تمام است؟ مرد مجروح چشمانش را باز و بسته کرد .رسول به سر او دست کشید و پیشانی اش را بوسید : نگران نباش برای فرار دادنت از بیمارستان هم برنامه داریم . مرد مجروح نفس گره شده اش را هو کرد . رسول ماسک را روی صورت او گذاشت و آمپول رادر قسمتی از گردن او تزریق کرد . ان شاء الله که به زودی خوب می شوی . اصلاً نگران نباش ماموریت تمام نشده بود .
او از اتاق بیرون آمد و از کنار مامور گذشت و دوباره نگاه مشکوک اورا به دنبالش کشید . د رانتها ی راهروی بیمارستان به ساعت نگاه کرد . وقت تحویل شیفت بود . با عجله به رختکن رفت و لباسش را عوض کرد . عجله داشت . اما نمی خواست بی احتیاطی کند . بیرون آمد و لحظه ای کنار خیابان ماند .مجید را کنار دکه روزنامه فروشی دید . روی صندلی زهوار در رفته ای نشسته بود و نوشابه می خورد . لامپ کم سوی اتاق دکه را روشن کرده بود . رسول آرام جلو رفت . رسول سکه ای از جیبش بیرون آورد .در حالیکه روزنامه ی تاریخ گذشته را نگاه می کرد حرفش را زد . شمال غربی... جاری .
سکه رادر دست صاحب دکه گذاشت و صدای مجید را شنید .
- برو و پشت سرت را نگاه نکن . پا تند کرد و خودش را به پشت در رساند و دستش را روی زنگ گذاشت . چند لحظه به ساعتش خیره شد و دوباره شاسی زنگ را فشار داد . همین که در باز شد به داخل پرید . – رسول آدر را آورد .
امین به مجید نگاه کرد و او را در آغوش گرفت . : دست مریزاد بقایی . رسول چطور از سده ساواک گذشت؟
مجید شانه بالا انداخت و لبخند زد . : نمی دانم ، حالا برو لباست را عوض کن باید برویم . یک ساعت بعد هر دو در موقعیت شمال غربی بودند . نخل ها هنوز هرم گرما را به خود داشتند . مجید با کلنگ کوهنوردی اش به کف چشمه ضربه زد . دستش را در آب فرو برد ، لبخند زد . همین جاست باید بکنیم . . مجید بی آنکه بخواهد زمان را از دست بدهد ، سنگ ریزه های کف چشمه را بیرون می ریخت . : پیدایش کردم همین جاست .
امین به جلو خم شد ، زیر پرتو نقره ای ماه که روی آب گل آلود چشمه بازی میکرد . برجستگی چیزی را دید . مجید بسته را به سختی بیرون کشید . لایه های پلاستیکی به خوبی بسته را پوشانده بودند . مجید لایه های مهر و موم شده ی بسته را باز کرد . چند کلت کمری و یک قبضه مسلسل یوزی مقابلش بود . از خوشحالی چند بار دستش را به هم مالید .
- چقدر برای رسیدن این مسلسل انتظار کشیدیم . چند روز بعد در حوالی بانک ملی بهبهان صدای شلیک 5 گلوله شنیده شد . خبر خیلی زود در شهر پیچید . : داوری ، افسر عامل خفقان ، به درک واصل شد .
مردم برای تشکر از نیروهای انقلابی به پشت بامها رفتند . هیچکس نمی توانست فریاد « الله اکبر» آنها را خاموش کند . مجید کنار حوض نشست و وضو گرفت . نیت کرده بوددو رکعت نماز شکر بخواند .