آمد گفت: مهمان نمی خواهید؟ گفتیم : می خواهیم ولی رسم چادرمان این است که هر مهمان باید برود ظرف هارا بشوید .

گفت: قبول . شام را خوردیم . ظرفها را سپردیم دستش . فرمانده گردان شناختش گفت: این که دارد ظرف ها را می شوید فرمانده لشگرتان است . رفتم نگذارم بقیه اش را بشوید . راضی نشد . گفت: درست نیست رسم چادرتان به هم بریزد . از من هم چیزی کم نمی شود . آن فرمانده گردان  فکرکرد من اهانت کردم . حکم تسویه را داد دستم که بروم کارگزینی لشکر . وقتی آقا مهدی فهمید رفت و برخورد کرد  گفت: چرا با نیروهای من اینطوری برخورد می کنید؟

کتاب خدمت از ماست صفحه 17