خیلی راحت و جدی و خودمانی می آمد . در جمع شورای فرماندهان لشکر و به همه مان می گفت:« من هیچ کدام از شما را فرمانده نمی دانم . شما فقط در لفظ فرمانده اید . در حقیقت تک تک تان نوکر این بچه های بسیجی هستید . خدمتگزار بودن در نظام اسلامی یعنی نوکر بودن .» بعد در جمع بجه های لشکر تمام فرمانده گردان ها را م یآورد جلوی تریبون و می گفت: « این عزیزان فرمانده شما هستند . شما هم باید در عمل روی کارآنها نظارت داشته باشید »

می گفت: « شما ولی نعمت من هستید ومن نوکر شما هستم .»

کتاب خدمت ا زماست صفحه 50

هیچ کس ا ز کارهای مهدی آگاه نمی شد . شهردار که بود ، در سپاه هم نگهبانی می داد . اما کسی نمی دانست از مهر سال 59 بود که دمکرات ها به ارومیه حمله کردند . تاعصر می ماند شهرداری بعد می رفت یک لقمه نان می خورد ،بی سیم را بر می داشت و می رفت چند کیلومتر بیرون شهر ، می نشست توی سنگری که خودش ساخته بود و نگهبانی می داد .

قرار بود اگر دمکرات ها آمدند ، با بی سیمش خبر بدهد . این را بچه های سپاه هم نمی دانستند . فقط من ، فرمنده سپاه و بی سیم چی .

کتاب خدمت ا زماست صفحه