هیچ کس ا ز کارهای مهدی آگاه نمی شد . شهردار که بود ، در سپاه هم نگهبانی می داد . اما کسی نمی دانست از مهر سال 59 بود که دمکرات ها به ارومیه حمله کردند . تاعصر می ماند شهرداری بعد می رفت یک لقمه نان می خورد ،بی سیم را بر می داشت و می رفت چند کیلومتر بیرون شهر ، می نشست توی سنگری که خودش ساخته بود و نگهبانی می داد .

قرار بود اگر دمکرات ها آمدند ، با بی سیمش خبر بدهد . این را بچه های سپاه هم نمی دانستند . فقط من ، فرمنده سپاه و بی سیم چی .

کتاب خدمت ا زماست صفحه ۸۹

در عملیات بیت المقدس فرمانده تیپ بود که مجروح شد . در عملیات رمضان هم مجروح بود وتوی بیمارستان . بیمارستان را رها کرد و آمد عملیات . از فشار درد گاهی خم می شد . تا دردش ساکت شود . اما با همان حالت خمیده از پشت بی سیم داد می زد و فرمانده گردان را صدا می زد که چکار کنند و کجا بروند. خیلی ها اگر چنان زخمی بر می داشتند یک لحظه هم حاضر نبودند بمانند . اما برای مهدی جسم و جان معنی نداشت . کنار بچه ها بودن را به همه چیز ترجیح می داد.

کتاب خدمت ا زماست صفحه155

انباردارمان گفت: یک بسیجی اینجا هست که هیچی نمی خواهد و عوض ده نفر هم کار می کند . می شود این را بدهیدش به من ؟

گفتم: کو کجاست؟ . گفت : همان که دارد گونی ها رادوتادوتا می برد توی انبار. همان را می گویم.

گونی ها جلوی صورتش بود و نمی شد دیدش . رفتم نزدیکتر . نیم رخش را دیدم . آقا مهدی بود . او هم مرا دید . با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نکویم . بگذارم کارش ر بکند . دل توی دلمنبود . گونی ها که تمام شد و چای آوردند گفت : برویم دیگر .

کتاب خدمت ا زماست صفحه 159

 میگفت: پاسدار یعنی کسی که بجنگد ، خسته نشود ، نخوابد ...

تا زمانیکه خود به خود خوابش بگیرد .

کتاب خدمت ا زماست صفحه 161