تازه از اتاق عمل صحرایی بیرون آمده بود .رنگ به صورت نداشت .برادرش رسول در این عملیات شهید شده بود . هرچه اصرار کردم که شما برادر رسول هستید . باید برای مراسم تشییع و ختم ، خودتان را به اصفهان برسانید . می گفت : نه . آخر عصبانی شد و گفت : « مگر نمی بینی بچه ها کشیدند جلو . تازه اول عملیاته ، کجا بزارم بروم ؟ کنار بقیه ی برادرهای بسیجی اش ماند .»
کتاب خدمت از ماست صفحه 156
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۹ ساعت 1:5 توسط سلمان
|