گفتگو - برادر شهيد اسماعيل دقايقي
گفتگو - برادر شهيد اسماعيل دقايقي
اسلحه در ميز خياطي
ـ از دوران كودكي شهيد بگوييد.
صحبت از شهدا به خصوص سرداران مشكل است. معمولاً آنها ويژگيهاي خاص خودشان را دارند. حتي از نظر هوش و استعداد، سرشار و برجستهاند. اسماعيل نيز در خانواده ما كه 5 برادر و 2 خواهر بوديم. و حتي در بين آشنايان و اقوام، يك شخصيت بارز بود.
هفتهاي 25 ريال يا 3 تومان مجله ميخريد و جداول و چيستانهايش را حل ميكرد. در واقع او يك سروگردن از بچههاي ديگر جلوتر بود. در محيط اميديه و آغاجاري كه محيطي غربزده بود، همه به دنبال باشگاه، سينما و... بودند، اما او به دنبال مطالعه و كتابخواندن بود.
ـ شهيد از نظر تحصيلي چه وضعي داشتند؟
او درسش خوب بود و هيچوقت از مدرسه، پدر و مادرمان را نميخواستند، منتهي حرف زور را هيچوقت قبول نميكرد. در مدرسه زد و خورد ميكرد و پدرمان چون فرد متديني بود، ميگفت: چرا شما با بچهها دعوا كرديد و هميشه پشتيباني طرف مقابل را ميكرد.
ـ رفتار شهيد در خانواده چگونه بود؟
وسايلش را در خانه خيلي مرتب ميچيد. تمبر يادبود جمع ميكرد ولي اجازه نميداد كه كسي بدون اجازه به آلبومش دست بزند. يك نظم و انضباط خاصي در كارهايش داشت. طوري كه برادرها و خواهرهاي كوچكش حرفش را گوش ميدادند. در كارهاي خانه هم به مادرم كمك ميكرد. و كلاً مورد علاقه همه بود.
ـ قبل از انقلاب شهيد به همراه تعدادي از دوستان جزء گروه منصورون بودند. آيا شما از فعاليتهاي آنان اطلاع داشتيد؟
من دورادور از كارهاي آنها مطلع بودم. چون اسماعيل خيلي رازدار بود. منتها من تا خدودي از مسائل خبر داشتم. اعلاميهها و كتاب هاي انقلابي آنها را به راحتي ميديدم. اما قضيه اسلحه را 24 ساعت پس از پيروزي انقلاب متوجه شديم. اسماعيل دو كلت نظامي را از ميز پدرم كه خياطي داشت درآورد و باز و بستهشدن آن را به خانمش نشان داد. من خيلي تعجب كرده بودم شهيد گفت: اين همان اسلحهاي است كه آقاي محسن رضايي با آن، دو افسر شهرباني را در بهبهان ترور كرد.
از طرفي اطلاع داشتم كه شهيد عليدادي و بعضي ديگر از بچهها به كوه ميرفتند و تعليم نظامي ميديدند و بعضي ديگر از بچهها در مغازه پدرم و با يك دستگاه كوچك، اعلاميه ترور و دستورات ايشان را منتشر ميكردند.
ـ آيا تمام مبازرات شهيد در قبل از انقلاب در خوزستان انجام ميشد يا در شهرهاي ديگر هم فعاليت ميكردند؟
ايشان بعد از اينكه دو سال مهندسي آبياري را در اهواز خواندند، به دليل اينكه محيط اهواز را براي مبارزه قبول نداشتند، به تهران رفتند . ايشان در همان سال 56 در رشته علومتربيتي دانشگاه تهران قبول شدند. خوابگاه آن هم در اميرآباد شمالي بود.
در واقع در سالهاي ماقبل پيروزي انقلاب، در تهران بودند و در دانشگاه تهران با التقاطيها بحثهاي زيادي داشتن. يادم هست چند شب در خردادماه به خوابگاه بچهها آمدم. آنها تا ساعت 2و3 نيمهشب با اين بچهها كه از آنها بوي عقايد كمونيستي هم ميآمد مينشستند و بحثهاي مفصلي در مورد تكامل انسان و ديالكتيك و غيره انجام مي دادند.
ـ شهيد به چه دليلي به قم رفتند؟
ايشان علاقه به محيط قم و اهلبيت داشتند و دوست داشتند كه درس طلبگي بخوانند. به همين دليل 6،7 ماه دروس مقدماتي را خواندند كه با توجه به اتفاقات سال 60 كه ترورها زياد بود، مسئول حفاظت از شخصيتهاي قم شدند. منتها بعداز اين كه امام(ره) اعلام كردند كه جنگ مسئله اصلي است و اين كه متوجه شدند علماي بزرگ، پس از سي، چهل سال تحصيل به اين درجه رسيدهاند و با 3 يا 5 سال نميتوان به اين درجات رسيد، به منطقه برگشتند و دوره مالك اشتر را براي فرماندهان به راه انداختند؛ سپس به همراه شهيد زينالدين در لشكر 17 عليبنابيطالب(ع) مشغول به كار شدند.
ـ ايشان چه دورههايي به زندان افتادند و در آن زمان چه شرايطي داشتند؟
يادم هست زماني كه اسماعيل در هنرستان درس ميخواند، به همراه او و چند تن از دوستان در اهواز و در منزل يكي از بستگان، كه در اختيار ما قرار دادهبود به صورت مجري حضور داشتيم؛ ولي بعد از مدتي آنجا لو رفت و ساواك آقامحسن را دستگير كرد، اما چون اسماعيل آنروز و روز بعد از آن به هنرستان رفته بود، نتوانستند او را هم بگيرند. من هم به سرعت به او خبر دادم كه محسن را روز چهارشنبه بردند و اگر تو را هم ببينند خواهندگرفت.
اسماعيل عصر جمعه به خانه آمد و ما هرچه كتاب بود به منزل يكي از بچهها كه بر روي او حساسيتي وجود نداشت، برديم. اسماعيل شنبه به هنرستان رفت و همانطور كه پيشبيني ميشد، توسط ساواك دستگير شد. وقتي من ظهر آن روز به خانه آمدم، ديدم كه خانه كاملاً بههمريخته است. در اين بين نكته جالب اين بود كه ساواك يك دفترچه كوچك كه ما اسم بچههايي كه از ما كتاب ميگزفتند را به همراه نام كتاب در آن مينوشتيم را در وسط اتاق پيدا نكرده بود، اگر پيدا ميشد وضعيت بسيار خطرناك ميشد. و اين عنايت خداوند را نشان ميداد و سرانجام اسماعيل هم پس از 75 روز از زندان آزاد شد.
ايشان چندين بار هم در تهران دستگير شدند. يكبار در ميدان توپخانه سابق، دو چمدان كتاب دستشان بود كه چند ماشين ساواك به او مشكوك ميشوند، وقتي ميپرسند اين كتابها چيست؟ او ميگويد من كتابفروشم و بعد از وارسي كتابها او را رها ميكنند.
يك بار هم به همراه همسرشان به كوه رفته بودند و همراه تعدادي از دوستان شعار ميدادند و سرود ميخواندند كه با هليكوپتر ساواك به تهران آمده و دو سه روز بازداشت ميشوند. در واقع ساواك متوجه سوابق مبارزاتي و زنداني او در اهواز نميشوند.
اسماعيل در زندان به افسران جزء رياضي و فيزيك درس ميداد و آنها هم او را به عنوان يك فرد زرنگ قبول داشتند و او خود ميگفت برخوردي كه با ما كردند با بقيه زندانيها فرق داشت.
هر وقت از او ميپرسيديم كه در زندان چه شرايطي داري، آيا شكنجهات ميكنند يا نه؟ ميگفت شكنجه نميكردند، فقط بازجويي ميكردند و فحش ميدادند. بعدها فهميديم براي اين كه از ترس و رعب ناشي از اقدامات ساواك كم شود او چنين ميگفته است.
ـ پس از شروع جنگ آيا شما با ايشان بوديد؟
در عملياتها با ايشان نبودم، ولي مدتي در كمپ لشكر بدر در اهواز بودم و مدت دوماه هم در غرب كشور و در پادگاني كه براي اسراي تواب ساخته بودند حضور داشتم. البته سه ماه افتخار داشتم تا در كنار شهيد و در جبهه باشم.
ـ آيا شما در مدتي كه خارج از كشور بوديد از اين كه شهيد، فرمانده تيپ بدر شده است خبر داشتيد؟
من تا زماني كه ايشان مسئوليت حفاظت از شخصيتهاي قم را برعهده داشتند، با خبر بودم ولي بعد از آن را خبر نداشتم كه مسئوليت آنها چيست و فقط شنيده بودم كه با عراقيها رابطه دارند.
بعداًَ زماني كه شهيد به مرخصي ميآمدند و با او در عيادت از خانواده مجاهدين عراقي همراه ميشدم، ميديدم كه در آن مجالس، فقط او حرف ميزند و كمكم متوجه شدم كه ايشان فرماند هستند.
ـ در مورد خاطره طوفان در عمليات بيتالمقدس توضيح دهيد.
آن موقع من از سپاه اجازه گرفتم كه با يك موتور به منطقه بروم. لذا از ماهشهر به منطقه رفتم. نزديكيهاي دارخويين، چادرهاي بسيار زيادي برپا شده بود و چندروزي بود كه بادهاي شديدي ميآمد. معمولاً در ايام خرداد، بادهاي شديدي در خوزستان ميآيد، اما آن بادها خيلي شديد بود و نزديك بود كه چادرها را از جا بكند.
آنچنان گردوخاكي بهپا شدهبود كه تا 50 متري هم ديده نميشد. لحظاتي بعد يك ماشين وارد منطقه شد كه بچهها ميگفتند اسماعيل آمده است. ما با هم احوالپرسي كرديم ولي ايشان اينطور نبود كه كارش را رها كند و خيلي تحويل بگيرد. من پرسيدم كه اين باد خيلي شديد است شما براي اين عمليات چه كار ميكنيد؟ ايشان گفت: هيچ نگران نباش، در جنگ احزاب بادي آمد كه همه كفار از آن فرار كردند. هيچ معلوم نيست، شايد اين باد عراقيها را هم تارومار كند. من كه ديدم ايشان اينچنين برخورد ميكند نگرانيام از بين رفت.
ـ از شهادت ايشان چه زمان با خبر شديد؟
ما در قم بوديم ولي توسط اقوام شنيديم كه شيميايي شده است. تلفنها هم خراب بود و خلاصه با يك مشكلي با سپاه اميريه و آقاي ايرانپور تماس گرفتيم. چون ديگر حوصله در برزخ ماندن را نداشتيم. و راه هم خيلي دور بود، به ايرانپور يكدستي زدم و گفتم: خوب جسدش آمد يا نه؟ ايرانپور مانده بود كه چه بگويد، لذا گفت: بله، منتظر شما هستند كه شهيد را تشييع كنند. بچهها را با پاترول دنبالتون فرستاديم، پس راه بيفتيد و زود بياييد.
ـ قدري در مورد جريان شهادت ايشان بفرماييد.
ايشان با آقاي بهمئي طبق عادت هميشگي قبل از اين كه لشكر به منطقه برود، به راه افتادند و براي شناسايي منطقه با موتور تريل حركت كردند.
هواپيماهاي دشمن از ارتفاع پايين ميآمدند و رگبار ميزدند. طوري منطقه را ميكوبيدند كه آسمان كاملاً ابري شده بود. در اين هنگام هواپيماها بمب خوشهاي ميريزند كه به پاي شهيد تركش ميخورد. بعد اسماعيل و رفيقش به سوي سنگرهاي بتوني ميروند كه يكي از هواپيماها راكت رها ميكند و ديوار بتوني سنگر كاملاً فرو ميريزد.
لحظاتي بعد آقاي بهمئي خودش را ميتكاند و هرچه اسماعيل را صدا ميزند، جوابي نميشنود. وقتي بالاي سرش ميرود، ميبيند كه صورتش كاملاً متلاشي شده و در جا شهيد شده است. مادرم هم ميگويد: من هميشه خوشحالم كه جسد پسرم آمد و خيلي خدا را شكر ميكند.
ـ آخرين ديدار شهيد با خانوادهاش چگونه بوده است؟
آن زمان در قم بودم. ولي بعدها شنيدم كه خانوادهاش يك روز قبل از عمليات كربلاي 5 به اهواز رفتهاند. من خيلي تعجب كردم. چون هيچوقت اين اخلاق را نداشت كه به خانوادهاش بگويد كه پيش من بياييد و آنها هم به اهواز ميروند.
خلاصه اسماعيل پيش آنها ميرود و ميگويد كه اين سفر فرق ميكند و ممكن است ديدار بعدي ما در بهشت باشد. آمريكا و متحدانش دنبال اين هستند كه صدام را نگه دارند. در همانجا اسماعيل نقشه را در كنارش ميگذارد و به پسرش ميگويد: تا قدس فاصلهاي نيست و تنها يك وجب است.
ـ جريان خادم مسجد و شهيد چه بوده است؟
شهيد در قم و محله نخوديها خانه داشت. بعد از سالگرد شهيد، من به مسجد آن محل رفته بودم كه خادم آن مسجد پيش من آمد و گفت: يك فردي بعضي وقتها پيش من ميآمد كه خيلي شبيه شما بود. او مهرها، كتابها و كفشها را مرتب ميكرد. ما فكر ميكرديم او يك فرد عادي است اما بعداً كه پوستر او را در مسجد زدند، متوجه شديم كه او يكي از فرماندهان جنگ بوده و شهيد شده است.
ـ جريان سوغاتي و برخورد شهيد را تعريف كنيد.
من مدتي از طرف وزارت آموزش و پرورش در امارات مأمور بودم. يادم هست قيمت كالاها آن زمان (زمان جنگ) با ايران خيلي تفاوت داشت.
معمولاً آشنايان، خواهرها و بردارها چيزهايي ميخواستند ولي شهيد هيچوقت چيزي نخواست. يك بار من با اصرار از خانمشان خواستم تا از اسماعيل بپرسد كه چه ميخواهد. بعد از مدتي خانم شهيد به من گفت كه لطف كنيد يك ساعت بياوريد. من هم يك ساعت آوردم و به ايشان دادم. اما چندماه بعد ديدم كه ساعت در دست او نيست. پرسيدم ساعت كجاست؟ اسماعيل گفت: يكي از مجاهدين عراقي ميخواست ازدواج كند، من هم چيزي را براي هديه نداشتم و آن ساعت را به او هديه دادم. بعداز شهادت ايشان، اين مجاهد عراقي به خانه پدرم آمده و گفته بود كه اين ساعت يادگاري شهيد است و بهتر است پيش ما باشد. اين ساعت چندسال تا پايان عمر پدرم در دست ايشان بودو دوباره اين ساعت بعد از 21 سال به دست ما برگشت و حالا در دست دختر ماست.
ـ در پايان اگر سخني درباره شهيد داريد بفرماييد.
اسماعيل، اعتنايي به مسائل دنيايي نداشت. مثلاً آن زمان به فرماندهان لشكر پيكان ميدادند ولي ايشان قبول نميكرد. خلاصه با فشار خانمشان كه به دانشگاه ميرفت گفت: من ماشين ميخرم ولي تو هم گواهينامهات را بگير كه به كارهايت برسي تا لازم نباشد من زياد از منطقه به شما سر بزنم.
ايشان هيچوقت دوست نداشت جايي مطرح شود. حتي بعد از شهادتش هم تصميم گرفتيم تا روز چهلمش راديو تلويزيون راجع به ايشان مطلبي بگويد، از آنجاييكه شهيد موافق اين مسائل نبود گوينده راديو، اسم ايشان را اشتباه خواند.
و يا وقتي در دوره پنجم مجلس، بعضي از نمايندگان مكاتباتي كرده بودند كه يكي از طرحهاي ملي به نام ايشان گذارده شود، اصلاً آن نامهها گم شد و مسئله به كلي منتفي شد